ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

کدو نامه : برخی نوشتارها و سروده ها پیرامون کدو

کدو گیاهی است از رده ٔ دولپه ای های پیوسته گلبرگ که سردسته ٔ تیره ٔ خاصی به نام تیره ٔ کدوئیان می باشد. گیاهی است بالارونده و علفی و دارای برگ های ساده و خشن است و برخی از برگ ها بصورت پیچک ها درمی آیند که گیاه بدان وسیله به تکیه گاه می چسبد. گل های آن زردرنگ و نر و ماده از یکدیگرجدا هستند ولی بر روی یک پایه قرار دارند. میوه ٔ این گیاه حجیم می شود و درون میوه دانه های زیادی قرار می گیرند. دانه ٔ کدو مسطح و پهن و بدرازی ١٧ تا ٣٠ میلیمتر و به عرض ٨ تا ١٢ میلیمتر و بضخامت ٣ تا ٤ میلیمتر است . یک انتهای دانه مدور و انتهای دیگر نوک دار است . قسمت مورد استفاده دانه ٔ کدو مغز دانه است که شامل لپه ها و یک پرده ٔ نازک و به رنگ مایل به سبز است. انواع معروف کدو عبارت است از کدو تنبل ، کدو مسمایی و کدوی قلیانی

 
کدو تنبل یا کدو حلوایی : میوه‌ای است تقریباً شبیه به کدو که رنگ نارنجی دارد و به مصارف گوناگون می‌رسد. اندازهٔ این میوه می‌تواند بسیار بزرگ شود. بزرگ‌ترین کدو تنبل دنیا وزنی بیش از ۸۰۰ کیلوگرم داشته‌است. کدو تنبل شیرین مزه است و پوست آن ضخیم و گوشتی است و از آن می‌توان برای تهیهٔ سوپ یا کیک استفاده کرد. دانه‌های درون کدو تنبل هم خوراکی هستند. تخمهٔ کدو که از همین دانه‌ها تهیه می‌شود، به صورت تنقلات به مصرف می‌رسد. همچنین، برگ‌های گیاه کدو تنبل و حتی گلِ آن هم مصرف خوراکی دارد. در آمریکای شمالی، کدو تنبل علاوه بر مصرف خوراکی، کاربردِ تفریحی و فرهنگی هم دارد. در جشن هالووین، بسیاری از مردم کدو تنبل را به شکل‌های مختلف کندوکاری می‌کنند, بیشتر کدوهای کندوکاری شده به شکل‌های ترسناک در آورده می‌شوند.
درباره ی ارزش غذایی کدو حلوایی، باید گفت هر ١٠٠ گرم آن ٣٧ کیلوکالری انرژی دارد که در میان سبزیجات جزو پرانرژی ها دسته‌بندی می‌شود. این سبزی همچنین ٩ درصد کربوهیدرات دارد و نوع کربوهیدرات آن از نوع پیچیده است بدین معنا که برخلاف قندهای ساده منجر به افزایش ناگهانی قند خون نمی‌شود بنابراین مصرف‌ آن برای افراد دیابتی مشکلی ایجاد نخواهد کرد. مقدار پروتئین کدو حلوایی بسیار ناچیز است. اما اسیدهای آمینه شاخه‌دار (لوسین، والین، ایزولوسین) در کدو حلوایی در حد متوسط وجود دارد که می‌تواند برای رشد کودکان مفید باشد. همچنین فیبر خام در آن ٤/١ در صد گرم بوده که می‌ تواند به حرکات دستگاه گوارش کمک شایانی کند. این سبزی همچنین حاوی پیش‌ساز ویتامین آ از نوع بتاکاروتن به میزان ٤٠٦ واحد است؛ بتاکاروتن‌ یکی از قوی‌ترین آنتی اکسیدان‌ها ست که در پیشگیری از بیماریهای سرطانی نقش بسزایی دارد. همچنین ویتامین ث موجود در این سبزی به میزان ١٢ میلی‌گرم در هر صد گرم است و در پیشگیری از مضرات رادیکال‌های آزاد نقش دارد.


کدو مسمایی (خورشتی ) : دارای پنج گونه زراعی است کدوئیان زراعی گیاهانی یک پایه هستند و عادت رشد خزنده دارند مگر وقتی داربست شوند . ریشه اصلی به طور عمیق یا متوسط ریشه دوانی می کنند . گلها به رنگ زرد روشن به طور انفرادی در محورهای برگ حمل می شوند .
بافت بخش خوراکی که بافت پریکارپ است در انواع کدوئیان متفاوت است و دامنه رنگ آن از سفید تا نارنجی تیره و سبز متغیر است.
کدو سبز، از لحاظ علم گیاه‌شناسی‌، در بخش میوه‌ها جای دارد ولی از نظر آشپزی و خورد و خوراک در بخش سبزیجات قرار دارد. کدو سبز دارای خواص درمانی فراوانی است که از بین این خواص می‌توان به درمان آسم و نیز رفع خونریزی روده و معده اشاره کرد. ارزش غذایی ١٣٥ گرم کدو سبز خام عبارت است از: کالری ١٧ - پروتئین ٤/١ گرم - کربوهیدرات ٦/٣ گرم - چربی کل ٧١/٠ گرم - فیبر ٥/١ گرم - ویتامین ث ١١ میلی‌گرم.
کدو سبز، در درمان آسم موثر است و ضد التهاب است. در درمان برخی از بیماری‌های ناشی از کمبود ویتامین ث مانند اسکوربوت موثر است. از ابتلا به بیماری ام‌.اس پیشگیری می‌کند. به خاطر داشتن آب فراوان (بیش از ٩٨ درصد) می‌تواند برای افرادی که دارای رژیم غذایی هستند، ماده غذایی مناسبی باشد. کدو سبز دارای مقدار مفیدی فولات، پتاسیم و ویتامین آ است که بدن به آن‌ها نیاز دارد. دارای ویتامین ث و لوتئین است که هر دوی آن‌ها برای چشم مفید می‌باشند. از لحاظ طب قدیم، سرد و خنک کننده است و از لحاظ شیمیایی بدن را قلیایی می‌کند. تخم کدوی خام، کرم روده را دفع می‌کند و برای رفع یبوست و اختلالات گوارشی مفید است. پوست خشک شده آن برای درمان بواسیر و خونریزی معده و روده مفید است. کدو و تخم آن در پیشگیری از سرطان ریه بسیار موثر است. سرفه را درمان می‌کند و روغن آن برای رفع دل‌پیچه مفید است.



کدوی قلیانی : گونه ای کدو ست که دارای پوست زرد و میان بر کم ضخامت است و کمتر به مصرف تغذیه می رسد و دارای یک سر کاملاً بزرگ و یک سر کوچک و کمری باریک است. وجه تسمیه ٔ این کدو به مناسبت شکل آن است . در قدیم سر آن را سوراخ و بجای ته قلیان از آن استفاده می کردند و نیز بعنوان ظرفی جهت نگهداری حبوبات و چیزهای دیگر از آن در آشپزخانه استفاده می شده است.

تاریخچه ی کدو
کدو اولین بار در مکزیک در حدود ۱۴۰۰ سال قبل از میلاد مسیح کاشته شد و یکی از گیاهان جالیزی به شمار می آمد. ذرت و لوبیا در آن زمان توسط مردمان آمریکای لاتین کاشته می شد و به عنوان غذای اصلی مورد استفاده قرار می گرفت. با گذشت زمان و پیشرفت علم کشاورزی و با استفاده از ژنتیک، بذر کدو اصلاح گردید. سپس بذر اصلاح شده در تولید انبوه مورد بهره برداری قرار گرفت.

جغرافیای کدو
دریاچه ی کدو : یکی از دریاچه های آب شیرین واقع در تگزاس است
قریه ی کدو  : قریه ای است شش فرسنگی جنوب شهر داراب
کدو سرا : دهی است از دهستان حومه ٔ بخش کوچصفهان شهرستان رشت
باس کدو : دهی است از دهستان بریاجی بخش سردشت شهرستان مهاباد

خواص داروئی کدو
ابن سينای پزشك ، كدو را براي رفع سرد درد و رفع بي خوابي و درمان خستگي اعصاب تجويز مي كرد

خواص درمانی کدو
- خوردن کدو در مناطق حاره و گرم سیر بسیار مفید است و بدن را سالم نگاه می دارد.
- از کدو در درمان بیماری های روده ای مخصوصاً از بین بردن کرم و انگل های روده ای استفاده می شود.
- از کدو می توان به عنوان مسهل در درمان بیماری یبوست و بواسیر بهره گرفت.
- در درمان عفونت های مثانه ای نیز می توان از کدو استفاده نمود.

خواص درمانی تخم کدو
- از مخلوط تخم کدو به میزان ٢ تا ٣ قاشق غذاخوری با ماست در پیشگیری از رسوب چربی در سرخرگ ها و انسداد عروق می توان استفاده کرد.
- با استفاده از تخم کدو در تهیه نان های تیره ( نان های سبوس دار ) از پروستات در مردان و عفونت های مثانه ای در زنان جلوگیری می شود.
- تخم کدو از سرطان روده بزرگ و سرطان پروستات جلوگیری می نماید.
- نگاه کنید به این منبع

مضرات کدو
همانطور که گفته شد کدو از لحاظ طب قدیم ایران  سرد ، یعنی خنک کننده است و برای کسانی که طبع سرد دارند و یا در مناطق سرد سیر زندگی می کنند خوب نیست زیرا ایجاد نفخ و سنگینی و درد معده می کنند. بنابراین اگر بخواهند کدو بخورند حتما باید آنرا با ادویه های گرم مانند خردل و سیر و فلفل بخورند.

حکایت کدو و آن کنیزک و خر و خاتون در مثنوی مولوی
نگاه کنید به این منبع

نوشتاری پیرامون کتاب کدو
"دوازده حکایت گزینش شده از کتاب کدو مطبخ قلندری، تالیف عُزلتی خلخالی، عارف و شاعر متوفای۱۰۵۲ ھ. ق"
"تا بـَـرد بهره زخوان کرمش می گردد/ سرفـَغفور کدو مطبخ دست فقرا"

استفاده از کدو در برخی اصطلاحات
١ - کله کدو : کله طاس - کچل - کسی که سرش مو نداشته باشد، اعم از آنکه سرش ریخته یا سرش را تراشیده باشند - بیشتر به کسی که سرش را تراشیده اند گفته می شود (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ) - سر تراشیده (دهخدا) - در تداول عامه ، آنکه سرش شبیه به کدو باشد (فرهنگ فارسی معین )
٢ - چنار و کدو : کنایه از تباین و عدم تناسب دو چیز یا دو شخص است (لغت نامه دهخدا)
٣ - کدو زدن : کدو زدن ظاهراً نوعی از مراسم و تفریحات نوروز بوده است - قومی از دیلم ، در نوروز بر عادت خویش به این ناحیه آمدند زیرا که معلوم داشتند که در این روز مردم به کدو زدن و لهو و لعب و گوی بازی کردن مشغول باشند (لغت نامه دهخدا)
 
"کدو" : در برخی از سروده ها

چو کشکین بخوردند می خواستند/ زبانها به زمزم بیاراستند
زن پیرگفت ارمی ات آرزوست/می است ویکی نیزکهنه که دوست
بریدم کدو را که نوبد سرش/ یکی جام کردم نهادم برش
بدو گفت بهرام چون می بود/ ازان خوبتر جامها کی بود
زن پیر رفت و بیاورد جام/ ازان جام بهرام شد شادکام : فردوسی

چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
زبان تو به طبیبی بگرد او گردد
یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد
شکسته بند همه گرد آن کدو گردد : مولوی

کس از سربزرگی نباشد بچیز
کدو سربزرگ است و بیمغز نیز : سعدی
مغز سران کدوی خشک اشک یلان زرشک تر
زین دو به تیغ چون نمک پخته ابای معرکه : نظامی گنجوی

مرد که خودپسند شد همچوکدو بلند شد
تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او : مولوی

حیی که بقدرت سر و رو می‌سازد
همواره هم او کار عدو می‌سازد
گویند قرابه گر مسلمان نبود
او را تو چه گویی که کدو می‌سازد : خیام

کدو برکشیده طرب رود را
گلوگیر گشته به امرود را : نظامی گنجوی

زلفت هزاردل به یکی تارمو به بست
راه هزارچاره گر ازچارسو به بست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه‌ای و در_ آرزو به بست
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو به بست : حافظ

وحشی که همیشه میل ساغر دارد
جز باده کشی چه کار دیگر دارد
پیوسته کدویش ز می ناب پر است
یعنی که مدام باده در سر دارد : وحشی بافقی

بادهٔ عشق در کدوی من است
مستی چرخ از سبوی من است
هفت دریا اگر شود پر می
کمترین جرعهٔ گلوی من است : فیض کاشانی

حدیث توبه رها کن سبوی باده بیار
سرم کدو چکنی یک کدوی باده بیار
دو قبله نیست روا، یا صلاح یا باده
سر صلاح ندارم سبوی باده بیار : خاقانی

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنی
برجست و بر دوید برو بر به روز بیست
پرسید از چنار که تو چند روزه‌ای
گفتا چنار عمر من افزون‌تر از دویست
گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم
این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست
گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ جنگ
کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو زد باد مهرگان
آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست : انوری

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می‌کنند
کز می گلرنگ، صاحب آبرویم می‌کنند
گرچه می‌سازم جهانی را ز صهبا تر دماغ
هر کجا سنگی است در کار سبویم می‌کنند : صائب تبریزی

عزیزا گر بدست آری کدویی
پدید آری برو چشمی و رویی
کدو پر یخ کنی و آنگه بداری
که تا اشگی همی ریزی بزاری
چو باران گرچه آن اشگست بسیار
بچشم کس ندارد هیچ مقدار
همه در جنب قدرت همچنانیم
اگر خندیم و گر اشگی فشانیم
هزاران دل برین آتش کبابست
کرا پروای این یک قطره ‌آبست
نگردد ز اشگ تو حکم خدایی
چه گویی با که ای و در کجایی
اگر هر دو جهان نابود باشد
خدا را نه زیان نه سود باشد : عطار نیشابوری

بدخواه تو خود را به بزرگی چو تو داند
لیکن مثل است این که چناری و کدویی : انوری

کدو در صحن بستان چیست باری
که جوید سربلندی با چناری  : امیرخسرو دهلوی

بوی هراسناکی ، از بوته های سوخته می آید
و قطره های خون من ، از جای زخم داس
گل های آبدار کدو را ، پژمرده می کند
و موش های مرده را آنجا نگاه کن
که موش های مرده ی خونین دهان و گوش
در بوته های جالیز ، افتاده اند
شاید نسیم طاعون ، از انحنای دور کویر
در گردباد عربده جو ، سینه می کشند
وز تنگنای زاویه ی مبدا
ناو سیاه خورشید ، با بار سرب و باروت می آید : منوچهر آتشی

مصرف تخمه کدو با یار_جانی

و "تخمه" بشکنی ، با یار جانی!
که شاید "بت شکن" خود را، بخوانی؟
و "تخمه ژاپونی" را ، بار کردی
به "لندن" می بری ، تا می توانی؟!

دکتر منوچهر سعا دت نوری

منابع و مآخذ
کدو : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
کدو : تارنمای لغت نامه دهخدا
خواص کدو : تارنمای جوان امروز
خواص کدو و تخمه کدو : بسیاری از تارنماها
سروده ها ی کدو : تارنمای گنجور
آگاهی هایی پیرامون "دریاچه ی کدو" : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
درباره کدو حلوایی چه می‌دانید؟ نوشتاری در تارنمای دریچه ی خبر
تصاویر کدوی کمر باریک شهربسطام و کدوی قلیانی :  تارنمای تادیبی
کتاب کدو مطبخ قلندری ، نوشتاری از  محمد مهدی حسنی : تارنمای حسنی      
آشنایی با خواص کدو سبز ، نوشتاری از شهره فرجی : تارنمای همشهری آنلاین
خواص کدو ، نوشتاری از ربابه (فرزانه) دریاباری : تارنمای گیاه درمانی رباب
تخمه کدو  و "کدو" ها در زنجیری ازسروده ها ، از همین نگارنده : تارنمای ایرانیان

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

یاد نامه ها : ۵ - یاد نامه ی محمد مختاری


ماجرای زندگی او : محمد مختاری سراینده ، نویسنده ، مترجم و منتقد و یکی از اعضای فعال کانون نویسندگان ایران بود.
محمد مختاری روز ۱ اردیبهشت سال ۱۳۲۱در مشهد به دنیا آمد. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند و سپس وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در سال ١٣٤٨ در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ‌التحصیل گردید. نخستین سروده های او در همین سال‌ها در مجلات نگین و فردوسی به چاپ رسید. او در سال ١٣۵٢ فعالیت خود را در بنیاد شاهنامه فردوسی آغاز کرد و پس از مدتی به عضویت هیئت‌علمی آن درآمد. حاصل کارهای او در این سال‌ها تصحیح داستان سیاوش شاهنامه بود که به سال ١٣٦٣ بدون ذکر نام او در روی کتاب و فقط باذکر نام در مقدمه منتشر شد. از سال ۵٧ تا ۵٩ تا زمان به اصطلاح انقلاب فرهنگی در دانشکده هنرهای دراماتیک به تدریس پرداخت.
محمد مختاری از سال ١٣۵٩ تا سال ١٣٦٠ دبیر کانون نویسندگان ایران بود و در همین وقت به جمع‌ آوری مجموعه شعر بهار و واقعه نیز پرداخت که در سال ١٣٦١ با دستگیری و زندانی شدنش این مجمومه ازمیان رفت. تا سال ١٣٦٣ در زندان بود و حکم انفصال دائم از کلیه خدمات دولتی برای او صادر شد. در سال ١٣٦٣ از زندان آزاد شد و در این سال‌ها به سرودن منظومه ی ایرانی، خیابان بزرگ و سحابی خاکستری پرداخت که این کتاب‌ها بعدها توسط انتشارات توس به چاپ رسید.
همسر و فرزندان او : محمد مختاری در سال ١٣۵١ با مریم حسین‌زاده، نقاش، ازدواج کرد که حاصل آن دو پسر به نام‌ سیاوش و سهراب است.
فعالیت های روزنامه نگاری او : محمد مختاری از سال ١٣٦۵ عضو شورای سردبیری مجله ی "دنیای سخن" شد . پس از آن نیز با مطبوعات دیگر از جمله "تکاپو" همکاری نزدیک داشت.
نوشتار ها و آثار او :در وهم سندباد (۱۳۵۵) - قصیده‌های هاویه (۱۳۵۶) - بر شانه فلات (۱۳۵۶) - شعر ۵۷ (۱۳۵۸) - منظومه ی ایرانی (۱۳۶۸) - انسان در شعر معاصر (۱۳۷۲) - تمرین مدارا (۱۳۷۷).
کتاب تمرین مدارا حاوی بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ مدارا در ایران است. مقاله های این کتاب که بیشتر در مجله های آدینه، تکاپو، فرهنگ، توسعه، گردون و دیگر مجلات دهه هفتاد منتشر شده  تلاشی بوده است در بسط تفکر انتقادی و تمرین مدارا در ایران.
مختاری نوشتارهایی نیز در بررسی آثار شاعران معاصر از جمله نیما یوشیج و منوچهر آتشی دارد.
وی در تدوین و انتشار متن اعتراض ۱۳۴ نویسنده ایرانی،‌ به سانسور و محدودیت آزادی بیان، نقش فعالی داشت. بخشی‌ از متن این نامه که در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۷۳ منتشر شد به شرح زیر است: "...ما نویسنده‌ایم، یعنی احساس و تخیل و اندیشه و تحقیق خود را به اشکال مختلف می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم. حق طبیعی و اجتماعی و مدنی ماست که نوشته‌مان – اعم از شعر یا داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه، تحقیق یا نقد، و نیر ترجمه آثار دیگر نویسندگان جهان – آزادانه و بی هیچ مانعی به دست مخاطبان برسد. ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانه‌ای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگر چه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره آنها بر همگان گشوده است. هنگامی که مقابله با موانع نوشتن و اندیشیدن از توان و امکان فردی ما فراتر می‌رود، ناچاریم به صورت جمعی - صنفی با آن روبرو شویم، یعنی برای تحقق آزادی اندیشه و بیان و فکر و مبارزه با سانسور، به شکل جمعی بکوشیم، به همین دلیل معتقدیم: حضور جمعی ما، با هدف تشکل صنفی نویسندگان ایران متضمن استقلال فردی ماست... پس اگر چه توضیح واضحات است، باز می‌گوییم: ما نویسنده‌ایم. ما را نویسنده ببینید و حضور جمعی ما را حضور صنفی نویسندگان بشناسید"
نظر چند نویسنده و سراینده در مورد او
"محمد مختاری، شاعر و نویسنده‌ای که عضو هیچ حزب و تشکیلات سیاسی نبود و تنها به جرم دگر اندیشی و داشتن اندیشه‌هایی که قاتلانش آن را برنمی تافتند" : پرویز جاهد
" ُنه سال است که ... و پوینده و مختاری با شش هزار خاطره خونین همراه شده اند و هنوز راههای سرزمین ما در کوچه‌های کردستان، خوزستان، شیراز، تهران، آذربایجان، در مارپیچ معبدها و بازارهایشان به تپه‌های اعدام می رسند و هرروز و هربار که ما کتاب این شاعران را می‌خوانیم، آنها برمیخیزند تا در چهره انسانی دیگر که به رود و آب و رودابه نگاه کرده است از نو به قتل برسند- دسامبر ٢٠٠٧ " : نسیم خاکسار
"بیش از یک دهه از اولین دیدار و آخرین دیدارم با محمد مختاری می گذرد.فرصتی پیش آمده بود که با او در هلند دیداری داشته باشیم.. محمد با همگان به گفتگو نشست. نه در جایگاه یک سخنران بلکه طرفی از گفت وشنود. رفتار و فروتنی او آنچنان در من اثر گذار شد که غرق در گفته های کوتاه و پر معنی او شدم. برای من روزهای سختی بود. روزهائی که بدنبال گمشده ای در خود بودم. حس غریبی داشتم. همچون بادکنک های رها شده در هوا. روی زمین نبودم. هر چه بیشتر به گفته های محمد دقیق می شدم، احساس نزدیکی به زمین در من بیشتر می شد" : حمید حمیدی
"در شعر مختاری عاشقان نه این که نباشند ، هستند ، اما کمتر آفتابی می شوند. راستی کجایند این عاشقان تا از سپیدی بگویند... مختاری نگران است و این نگرانی در شعرش موج می زند" : مهدی مرعشی
"چشم‌هایت را که می‌بندی - مختاری مختاری مختاری -این کویر آهو آن کویر کودک -همه می ‌گویند - مختاری مختاری مختاری" : رضا براهنی
"... در کدام خیابان ، راه را بر او بستند و در خلوت کدام خود رو
بر دیدگانش چشم بند زدند؟
در کدام ساخلو ، او را به تخت بستند و دست با وضوی کدام ناپاک
بر جای جای تنش آتش نشاند؟
کدامین ریسمان ، گلوی او را فشرد و کدام پرنده آخرین فریاد او را شنید؟
آنگاه در خالی_ کدام خیابان ، پیکر بیجانش را رها کردند و بزدلانه در تاریکی گم شدند
بی آنکه نگاه پرنده ای را دریابند که بر پلک های بسته ی او ، خیره بود
و بر شقاوت انسان گواهی می داد
ای ابر سیاه ، مرا با خود به آسمان تهران ببر
می خواهم امشب بر سوگواران شهر ببارم ..." : مجید نفیسی

نمونه هایی از سروده های او:
تا شام آخر
نزدیک شو ، اگر چه نگاهت ممنوع است
زنجیره​ ی اشاره همچنان از هم پاشیده است
که حلقه های نگاه ، در هم قرار نمی گیرد
دنیا نشانه های ما را
در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است
نزدیک شو ، اگر چه حضورت ممنوع است
وقت صدای ترس ، خاموش شد گلوی هوا و ارتعاشی دوید در زبان
که حنجره ، به صفت هایش بدگمان شد
تا اینکه یک شب از خم طاقی یک صدایت ، لرزید و ریخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد
یک یک درآمدیم در هندسه ی انتظار
و هر کدام روی نیمکتی یا زیر طاقی و گوشه میدانی خلوت کردیم
سیمای تاب خورده که خاک را چون شیارهایش آراسته است
و خیره مانده است در نفرتی قدیمی که عشق را همواره آواره خواسته است
تنها تو بودی ، انگار که حتی روی نیمکتی نمی بایست بنشینی
و در طراوت خاموشی و فراموشی بنگری
هجوم وقاحت
پیشانی از هجوم وقاحت کبود می‌شود ، وقتی که بر مزار شهیدان عبور می‌کنند
وقتی که سینهٔ هوا را می‌شکافند، و باد جامه‌هاشان بر شعار دیوارها می‌دمد
اینان ، که جامه‌های عزا را به‌عاریت پوشیده‌اند
از قعر چشم خلق، میراث روشنای شهیدان را ، بیرون می‌کشند
گـُل در نهیب تند گلوله شکفت و اکنون کنار سنبله‌ها
اندام‌های کاکتوسی سر بر کشیده‌اند
کلپاسه‌های فربه ، از سوراخ‌های بیم در هرم انقلاب خلایق بیرون خزیده‌اند
وز شانه‌های مردم بالا می‌آیند و موج می‌زنند
در آفتاب پیروزی ، خورشید در تلآلؤ اندام‌های حمق سرافکنده می‌رود
بازارها ، که پارچه‌های بلند را حرّاج کرده‌اند
فوج بلند جامگان را در‌ چشم آفتاب می‌گردانند
و روز بر انحنای تند شرارت افول می‌کند
بر چشم‌ها سیاه می‌کشند ، بر قلب‌ها سیاه می‌کشند
بر شانه‌ها ، قساوت را می‌گردانند
و سفره‌ها را ، بر گردهٔ خلایق پهن می‌کنند
خونابهٔ فشردﻩٔ گنجشک‌ها را ، در هاون سر می‌کشند تا بار‌شان بیفزاید
و سنگ‌های گورستان را ، آذین می‌بندند
و نام‌های شهیدان را ، بر تریج قبا می‌دوزند
کوهسار وحش
دروازه ‌های عمر/ بر گریوه ی غارت گشاده ست
و آفتاب ایام از کوهسار وحش مکرر برآمده ست
کز دوزخ "آمدند، کندند و سوختند کشتند و" ماندند
در نیمه‌های خاستگاه ‌های پگاه
پلک هایش را بر هم می ‌نهد
ناهید آب‌چهر و شش هزار سنگ
 از شاخه های درهم البرز فرو می‌غلتد... 
هامون
میان مان صدایی تبخیر شد و مرگ جار زد درون خالی اش را بی تحاشی
گذشت عمر در گذر شن و بی قراری خون که پاشنه به خاک می کوبد
و خاک، خاک، لایه لایۀ هزار ساله
و خاکروبه هایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما می افشانند
پناه بوته های گز ، بتلخی آبی از کناره های عمر می رود
به سرنوشت شوره بر شیار برفگینۀ نمک ، نک می زنند
کلاغ پیر و کبک کاهل ، رباط های یاوۀ کپک زده
دهان گشوده اند به خمیازه
و در ردای باد تاب می خورد پوسیدگی و روزنامه های زرد و آبدیده
گاه از پر قبایی بیرون می پرد ...
جست و جو
دستی به نیمه ی تن خود می کشم ، چشم هایم را می مالم
اندامم را به دشواری به یاد می آورم
خَنجی درون حنجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد:
‏نامم چه بود؟ ، این جا کجاست؟
دستی به دور گردن خود می لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می خواسته است له کند
‏له کرده است؟
در کپه ی زباله به دنبال تکه ای آیینه می گردم
چشمم به روی دیواری زنگار بسته می ماند
خطی سیاه و محو نگاهم را می خواند:
‏«آغاز کوچه های تنها ‏و مدخل خیابان های دشوار
‏تُف کرده است دنیا در این گوشه ی خراب
‏و شیب فاضلاب های هستی انگار این جا ‏پایان گرفته است»
باد عبور سال هایی کز این جا گذشته است اندامم را می برد
و سایه ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است...
منظومه ی ایرانی
چه کرده‌اند! چه کرده‌اند با این سرزمین!
تاوان شادکامی کیست این غراب؟
کز بالهاش گسترده دود جا به جا می‌شود
و مردمک هایش می‌گردد، می‌گردد، می‌گردد
در خانه ی عذاب...
نه چشم بی‌آرام اسفندیار تاب  آورده است
و نه زمین به دست های رستم خو کرده است
جنون رودابه است این سرزمین! ...

پایان او : محمد مختاری در ۱۲ آذر ۱۳۷۷ خورشیدی در تهران ترور شد. محمد مختاری یکی از قربانیانی ست که در گزارش نماینده ویژه ی سازمان ملل متحد از آنها نام برده شده است. این گزارش، قتل وی را در مجموعه‌ای از ناپدید شدن ها و قتل های دگراندیشان سیاسی (معروف  به قتل‌های زنجیره‌ای که در تابستان و پاییز سال ١٣٧٧ اتفاق افتاد) قرار می‌دهد.
جنازه ی محمد مختاری را طی مراسمی در میان حزن و اندوه ، در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند.

روح و روانش شاد و یادش گرامی باد

دکتر منوچهر سعادت نوری

منابع و مآخذ
محمد مختاری : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
سروده های محمد مختاری : بسیاری از تارنماها
انچه که باید از مرحوم محمد مختاری بدانیم ، نوشتاری از سید جمال طباطبایی آزاد : تارنمای استاد و شاگرد
گشتی در دنیای ‌شعر محمدمختاری : تارنمای مهدی مرعشی
هم سرائی مقتولین در منظومه ایرانی محمد مختاری ، نوشتاری از نسیم خاکسار : تارنمای کتاب شعر
بازخوانی منظومه ایرانی شعر محمد مختاری ، نوشتاری از  عظیم خلیلی : نشریه ی چیستا - آبان و آذر ۱۳۷۰ - شماره های ۸۲  و ۸۳
نظر چند نویسنده و سراینده در مورد نظم و نثر محمد مختاری : کتب ، مجلات و تارنماهای گوناگون
شعر خوانی زنده یاد محمد مختاری

بخش های پیشین یاد نامه ها : ١ - یادنامه ی ایرج افشار ٢- یاد نامه ی دکترمهدی حمیدی شیرازی ٣ - یاد نامه ی جلال الدین همایی ٤ - یاد نامه ی فريدون توللی

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه

یاد نامه ها : ٤ - یاد نامه ی فريدون توللی




ماجرای زندگی او : فريدون توللي در سال ١٢٩٨ ، در شيراز به دنيا آمد. اقوام فريدون توللي در عصر  صفويه از ماوراء ارس به خطة پارس كوچ كردند و در دوران زنديه ، به سود پايه گذران این سلسله ، در بسياري از جنگ ها شركت جستند. پدر فريدون توللي ، جلال توللي بود كه از اعيان خطة پارس و سالار قبيله ی توللي و خزانه دار ابراهیم قوام شیرازی (قوام الملك) بشمار مي رفت. خاندان قوام شیرازی قدرتمند ترین خاندان شیراز در طول دوران قاجار بود. این خاندان از نسل فرزندان ابراهیم خان کلانتر صدراعظم فتحعلی شاه قاجار بودند و ابراهیم قوام شیرازی ، مدت هانماینده مجلس شورای ملی و استاندار فارس بود. مادر فریدون توللی ، خديجه ، دختر حاج شنبه بود كه در دستگاه ايلخاني قشقايي ، سمت پيشكاري داشت. فريدون و خواهرش كودك بودند كه مادر را از دست دادند.
فريدون توللي نخست در خانه و باغ بزرگ پدر كه دور از شهر بود ، به معلم سپرده شد و مقدمات تحصيلات ابتدايي را در خانه آموخت. سپس به مدرسه ی نمازي رفت و سال آخر دبستان را در آنجا طي كرد. مادرفريدون توللي طبع شعر داشت و در سوگ امامان و پيشوايان دين شعر مي سرود و اين ميراث را نيز براي فرزند خود بازگذاشت. فريدون از سال پنجم ابتدايي سرودن شعر را آغاز کرد.  و ي تحصيلات متوسطة را مدتي در دبيرستان شاهپور و پس از آن در دبيرستان سلطاني به پايان برد. بهاءالدین پازارگاد، محمد جواد تربتی و دکتر مهدی حمیدی شرازی از جمله ی آموزگاران و اساتید او بودند. توللي در سال ١٢١٧ به تهران آمد و در رشته زبان شناسي دانشكده ادبيات تهران به تحصيلات عالي پرداخت.
فریدون توللی از شهریور ۱۳۲۰، وارد جنبش های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و نیز نگارش مجموعه ی سیاسی طنزآمیزی به نام التفاصیل مشغول شد.
در سال ۱۳۲۲ ، فریدون توللی با هم فکری و همکاری دوستانی از قبیل دکتر مهدی حمیدی شیرازی، جعفر ابطحی، رسول پرویزی، مهدی پرهام و محمد باهری ، تشکیلاتی موسوم به "جمعیت آزادگان فارس" را بنا نهادند. این تشکیلات، پس از شروع فعالیت های حزب توده در شیراز ، منحل شد و تمام اعضای آن به استثنای حمیدی شیرازی، به حزب توده پیوستند.
 توللی پس از مدتي تلاش و كوشش دريافت كه عرصه سياست با طبع لطيف و شاعرانة او سازگار نيست ، به همين خاطر عرصه سياست را ترک کرد و به کار شعر و ادبيات پرداخت.
فريدون توللي به سائقه ذوق و قريحه فطري ، ساليان دراز در گروه هاي مامور كاوش هاي علمي باستان شناسي شوش و پاسارگاد و امور هنري تخت جمشيد و فسا و داراب شركت داشت و مدارج اداري را از عضويت و رياست تا مديركلي باستان شناسي استان فارس پيمود و از سال ١٣٤٥ براي آنكه بتواند بيشتر به شعر و ادب بپردازد ، فقط به مشاورت امور ايران شناسي دانشگاه شيراز كه مطابق و متناسب با ذوق و سوابق تحصيلي و تجربي او بود بسنده كرد.

فعالیت های روزنامه نگاری او : فريدون توللي با اكثر مجلا ت و روزنامه هاي ادبي تهران و شهرستان ها همكاري داشت و آثار خود را در این نشریات به چاپ مي رساند. توللی با زبان فرانسه آشنایی داشت و اشعاری از شاعران فرانسه ‌زبان را به فارسی برگرداند. همچنين قسمتي از اشعار وي به زبان انگليسي ، روسي ، آلماني ، فرانسه و عربي ترجمه ، طبع و نشر شد. عبدالله شهبازي در یادداشت های پراکنده ی خود ضمن اشاره به همکاری های "فريدون توللي" با "خسرو اقبال" می نویسد: "خسرو اقبال هفتمين از ده فرزند ميرزا ابوتراب خان مقبل‌السلطنه (اقبال التوليه) بود. سرشناس‌ترين برادرش، دکتر منوچهر اقبال، از رجال درجه اوّل حکومت محمدرضا پهلوي به‌شمار مي‌رفت. خسرو اقبال از دهه ١٣٣٠ از سياست به‌کلي کناره گرفت و به اين دليل، به عکس برادرش منوچهر، شهرت عام نيافت.
مهم‌ترين مقطع زندگي سياسي خسرو اقبال ، سال‌هاي پس از شهريور ١٣٢٠ است که حزب پيکار و روزنامه نبرد را ايجاد کرد. خسرو اقبال از بنيانگذاران پديده‌اي است که امروزه به مطبوعات زنجيره‌اي معروف است يعني با توقيف هر روزنامه امتياز روزنامه ديگري را به کار مي‌گرفت. معروف‌ترين روزنامه‌هاي وابسته به شبکه مطبوعاتي خسرو اقبال نبرد، ايران ما و داريا بود. در مکتب ژورناليستي خسرو اقبال گروهي از سرشناس‌ترين روزنامه‌نگاران دوران پهلوي دوّم پرورش يافتند: چون حسن ارسنجاني، جهانگیر تفضلي، جعفر رائد، جواد فاضل و اسماعيل پوروالي که برخي از آنان، مانند حسن ارسنجاني، به وزارت رسيده و به چهره‌هاي سرشناس و جنجالي زمان خود بدل شدند. نويسندگان و ادباي برجسته و جواني چون داوود نوروزي، فريدون توللي، مهدي اخوان ثالث، نصرالله شيفته و رسول پرويزي نیز از همکاران مطبوعاتی خسرو اقبال بودند. اين افراد هر يک سرنوشتي يافتند: داوود نوروزي (باجناق احسان طبري) از نويسندگان برجسته ی حزب توده شد، ساليان سال در تبعيد (آلمان شرقي) زيست و در مهر ١٣٧٢ در آلمان درگذشت. فريدون توللي و رسول پرويزي، به همراه محمد باهري و سيد جعفر ابطحي، از مسئولان کميته ايالتي حزب توده در فارس شدند، به مبارزه با ناصر خان و خسرو خان قشقايي، از يکسو، و آيت‌الله سيد نورالدين شيرازي ، از سوي ديگر، برخاسته سپس از حزب توده گسسته و تا پايان عمر در زمره ی نزديک‌ترين دوستان و مشاوران امير اسدالله علم جاي داشتند".

همسر و فرزندان او : فريدون توللي با بانویی به نام مهین دخت فربود (زاده ی ۱۳۱۰ خورشیدی) که نویسنده و سراینده ی نسبتا مشهوری بود ، ازدواج کرد.مهین دخت فربود (فربد) بعد ها به نام مهین توللی شهرت یافت  و مجموعه ی داستان های کوتاه سنجاقک مروارید از جمله تالیفات اوست. ثمره ی ازدواج فريدون و مهین توللی ، سه دختر به نام نیما و فریبا و رها بود. مهین توللی خانه ی مسکونی خود و آن سه دختر را خانه ی فریدون نام نهاده بود و پس از مرگ توللی ۲۵ سال با ادامه ی تشکیل انجمن ادبی ، چراغ شعر خانه را روشن نگه داشت.

نوشتار ها و آثار او : فريدون توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به شیوهً جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر «رها» و «نافه» ی او محصول همین دوران است. وی بعدها به مخالفت با شعر نیمایی پرداخت و مجموعه‌ای از غزل و قصیده به شیوهً قدیم را با نام «پویه» منتشر ساخت. فريدون توللي علاوه بر شعر، در طنزنویسی هم دستی داشت که در نوشتار التفاصیل او بخوبی نمایان است. از جمله آثار فریدون توللی ، می توان به کتب زیر اشاره کرد:
التفاصیل (۱۳۲۴) - رها : شیراز (۱۳۲۹) - کاروان (۱۳۳۱) - نافه : شیراز (۱۳۳۹) - پویه : شیراز (۱۳۴۵) - بازگشت : انتشارات نوید شیراز (۱۳٦۹) - شگرف (١٣٧٠) : انتشارات جاویدان 
گفته شده است كه او ، نوشتار کاروان را به دکتر محمد مصدق هدیه کرده بود.

ویژگی نظم و نثر او : نظم و نثر فريدون توللي از لحاظ سلاست بيان و فصاحت كلام و بلاغت زبان و انسجام الفاظ و بداغت معاني از آثار بسيار ممتاز به شمار مي آيد. سروده های توللی عمدتا عاشقانه و احساساتی است با تصاویر ، واژه‌ها و ترکیب‌های فریبندهً خوشاهنگ و شاید توفیق وی در سخن نظم ، به سبب همین سروده هاست. توللی در سرودن شعر عاشقانه به شیوه ی نو، روزگاری پیشرو و نظریه پرداز بود.

نظر چند نویسنده و سراینده در مورد نظم و نثر او : "من ، از شاعران جوان به توللی و ...اعتقاد دارم": حبیب یغمایی
"هم اکنون شاعرانی مانند فریدون توللی و ... آثار گرانبهایی در سبک تازه ایجاد کرده اند که شایسته ی تحسین و مایه ی امیدواری است": رهی معیری
"دنياي واقعي فريدون دنياي شعرش است و طنزش در شعر مي نالد و مي خروشد و در طنز لبخند بر لب بر زندگي و جريان هاي مداوم و عادي آن به آدم ها و انديشه هاي جور واجورشان مي نگرد و كجروي هاي مسخره و فريب آميز آنان را با نيشخند برملا مي سازد": صادق همايوني
"توللي بي شك يكي از چهره هاي نادر ادب فارسي است كه براي شعر و زبان فارسي آنچه بر عهده استعداد فطري خويش داشته بدان افزوده است كه نقد اصولي و منظم كار او مقالتي جدا و زماني ديگر لازم دارد، اما شايد سخني به اغراق نگفته باشم اگر بگويم در پنجاه سال اخير نمونه نداشته است و در مسير كلي تاريخ شعر و نثر پارسي از پيشروان است كه مقامي درصدر دارد": پرويز خائفي
"توللي طرفدار تجدد ادبي و نوپردازي است شعر گويي به سبك سنتي يعني با رعايت قواعد عروضي و اخوان و قوافي را در جا زدن ادبي مي شمارد و سبك سنتي را كافي براي بيان مطالب امروزي و در خور هنر امروزي نمي داند": دكتر انور خامه اي
"فريدون توللي يك نابغه بود": دكتر مهدي پرهام

نمونه هایی از سروده های او
کارون
===
بلم ، آرام ، چون قویی سبکبار
به نرمی ، بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق ، بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر ، و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پارو زنان ، بر سینه ی موج
بلم می راند ، و جانش ، در بلم بود
صدا ، سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار_ دل ِ و بیمار ِ غم بود
"دو زلفونت بود تار ِ ربابم ، چه می خوای ازین حال ِ خرابم
تو که با ما سر ِ یاری نداری ، چرا هر نیمه شو آیی بخوابم"
درون ِ قایق ، از باد ِ شبانگاه
دو زلفی ، نرم نرمک ، تاب می خورد
زنی ، خم گشته از قایق ، بر امواج
سر انگشتش ، به چین ِ آب ، می خورد
صدا ، چون بوی ِ گل در جنبش ِ باد
به آرامی ، به هر سو ، پخش می گشت
جوان ، می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی ، نوازش بخش می گشت:
"تو که نوشُم نئی ، نیشُم چرایی
تو که یارم نئی ، پیشُم چرایی
تو که مرهم نئی زخم ِ دلم را
نمک پاش ِ دل ِ ریشم چرائی"
خموشی بود و زن در پرتو ِ شام
رخی ، چون رنگ ِ شب ، نیلوفری داشت
ز آزار ِ جوان ، دلشاد و خرسند
سری با او ، دلی ، با دیگری داشت
ز دیگر سوی ِ کارون ، زورقی خُرد
سبک ، بر موج لغزان ِ ، پیش می راند
چراغی ، کور سو می زد به نیزار
صدایی سوزناک ، از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
"چه خوش بی مهربونی ، از دو سربی"
جوان ، نالید زیر ِ لب ، به افسوس:
"که یک سر مهربونی ، درد ِ سر بی"
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

سوگند
====
گرانبار شد ، گوشم از پند ها - برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق - رهایی نیابد به ترفندها
پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز - کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها
ز تنهایی ام ، باغ ِ دل تیره بود - تو جانش دمیدی ، به لبخند ها
کنون ، چامه گویم بران روی و موی - در آغوش ِ هر چامه ، گلقندها
به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست - مرا تکیه پروردِ سوگندها
که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم - که بر کام ِ دل ، آرزومندها
مرا بندگی بین و در سایه گیر - که شرط است ، لطف از خداوندها
تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت - که بازت نجویم همانند ها
خوش آندم ، که افشانمت جان به پای - چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها
از کتاب پویه  - چاپ ۱۳٤٥ - تهران

ایران شناس
=======
به لوحی گرانمایه ، بر تخت ِ جم
چنین خواند دانشوری ، از نقوش:
که دارا منم ، آنکه بود این بهشت
فرا پیش ِ او ، دوزخی پر وحوش
منش کردم از لاله ، بیجاده رنگ
منش کردم از سبزه ، پیروزه پوش
من آن داد دادم ، که با بره گرگ
رفیقی کهن گشت و ، با گربه ، موش
گرفتم بسی تاج ِ شاهان ، به تیغ
نشستم بر اورنگ ِ شاهی ، به شوش
من آنم که هرگز چو من ، کس ندید
جهان شهریاری ، بدین ناز و نوش
ز پیکار ِ مردان و اسبان ِ من
زمین توتیا گشت و ، گردون خروش
حدیث ِ من ، از من شنو ، ورنه دهر
کهن پاره سنگی است ، بی چشم و گوش
ز مغلوب اگر نیست حرفی به جا
منش کردم از بی زبانی ، خموش
چو پایان گرفت ، آن همایون پیام
و زان گفته ، دانشور ِ سخت کوش
بدو گفت فرزانه ، ای نکته دان
که : ای مغزت از تاب ِ غیرت به جوش
از آن مشت ِ میخی ، که کوبیده دهر
به تابوت ِ این شاه ِ رخشنده هوش
بخوان هر چه خواهی ، که از گور ِ تنگ
نخیزد ، به تکذیب ِ کس ، داریوش
دریغا ! به تاریخ ِ عالم نماند
ز انگشت ما ، چهره ای بی رتوش
از کتاب بازگشت - چاپ ۱۳٦۹ - شیراز

مریم
===
در نیمه های شامگهان ، آن زمان که ماه
زرد و شکسته ، می دمد از طرف ِ خاوران
استاده در سیاهی ِ شب ، مریم سپید ، آرام و سرگران
او مانده تا که از پس ِ دندانه های کوه
مهتاب سرزند ، کشد از چهر ِ شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تن ِ لطیف ، در نور ِ ماهتاب
بستان ، به خواب رفته و می دزدد ، آشکار
دست ِ نسیم ، عطر ِ هر آن گل که خرّم است
شب ، خفته درخموشی و شب زنده دار ِ شب، چشمان مریم است
مهتاب ، کم کمک ز پس ِ شاخه های بید
دزدانه می کشد سر ، و می افکند ، نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم ، در آن شب ِ سیاه
دامن کشان ز پرتو ِ مهتاب ، تیرگی
رو می نهد به سایه ی اشجار ِ دوردست
شب ، دل شکسته و پرتو ِ نمناک ِ ماهتاب ، خواب آورست و مست
اندر سکوت ِ خرم و گویای بوستان
مه ، موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست ، مرغی ز شاخسار
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

فردای انقلاب
========
شیپور ِ انقلاب ، پرجوش و پرخروش
از نقطه های ِ دور ، می آیدم به گوش
می گیردم قرار ، می بخشدم امید ، می آردم به هوش
فرمان_ جنبش ست ، هنگامه ی نبرد
غوغای ِ رستخیز ، روز ِ قیام ، مرد
جان می پرد ز شوق ، خون می چکد ز چشم ، دل می تپد ز درد
در تیره جنگلی ، انبوه و دوردست
بر طرف ِ کوهسار ، در پای ِ رود ِ مست
ناچیز کلبه ایست ، برپا ز دیر باز ، دیواره پرشکست
بر شاخی از بلوط ، در آن مکان ِ تنگ
آویخته ز سقف ، وارون ، یکی تفنگ
قنداقه پر غبار ، وزگشت ِ سال و ماه ، بی نور و تیره رنگ
این همدم ِ من ست ، کز روزگار ِ پیش
بیکار مانده است ، بر جایگاه ِ خویش
از جنگ و از شکار ، محروم و بی نصیب ، افزوده تیرگیش
شیپور ِ انقلاب ، پرجوش و پرخروش
از نقطه های ِ دور ، می آیدم به گوش
 می گیردم قرار ، می بخشدم امید ، می آردم به هوش
اندر پیش ز دور ، فریاد ِ توده ها
آید به دست ِ باد ، بر گوش ِ من رسا
غوغای ِ کارگر ، هورای ِ زنجیر ، فریاد ِ بینوا
لختی به جای ِ خویش ، می ایستم خموش
وانگه دوان دوان ، خون در رگم به جوش
زی کلبه می دوم ، سوی ِ تفنگ خویش
می گیرمش به دوش ، پاکیزه می کنم ، قنداقه اش ز خاک
گردش به آستین ، سازم ز لوله پاک
پس بر کمر ز شوق ، بندم قطار ِ خویش ، کین جوی و خشمناک
انبوه توده ها ، فریاد ِ مرده باد
نزدیک می شوند ، آماده ی جهاد
غرنده همچو سیل ، کوبنده همچو پتک ، توفنده همچو باد
من بی خبر ز خویش ، سرمست و بی قرار
در پیش ِ آن گروه ، جویای کارزار
خوش ، می دوم دلیر ، کز روزگار ِ خصم ، خوش برکشم دمار
فریاد می کشد ، پس با سر سپید
پیری از آن گذار ، با قلب ِ پر امید ، ای یاوران به هوش
ای همرهان به پیش ،دشمن ز ره رسید
سر نیزه های خصم ، در نور ِ آفتاب
رخشند ه بر دو چشم ، چون موج ها بر آب
نیروی ِ دولت است ، این لشکر ِ عظیم ، سرکوب ِ انقلاب
رگبارهای تیر ، ناگه ز هر دو سو
بارد به رهگذر ، ریزد ز بام و کو
غلطم ، من از میان ، در حمله ی نخست ، در خون خود فرو
انبوه ِ منقلب ، کین خواه تر شود
جوشد به کارزار ، همراه تر شود
آرد چنان هجوم ، ریزد چنان به خاک ، تا چیره ور شود
فردای انقلاب ، بر صحن_ کارزار
نیمای ِ من مرا ، می جوید اشکبار
من مرده ام ولی ، شادم که صد چو او ، شادند و کامکار
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

باستان شناس
=========
در ژرفنای خاک ِ سیه ، باستان شناس
در جستجوی مشعل ِ تارک ِ مردگان
در آرزوی اخگر ِ گرمی به گور ِ سرد
خاکستر ِ قرون ِ کهن را دهد به باد
تا از شکسته های یکی جام
یا گوشواره های یکی گوش
یا از دو چشم ِ جمجمه ای مات و بی نگاه ، گیرد سراغ ِ راه
بیرون کشد زیاد ِ فراموشی ِ سیاه
افسانه ِ گذشت ِ جهان ِ گذشته را
وز مردگان به زنده کند داستان ِ غم
بی اعتنا به تربت ِ گلچهرگان ِ خاک
بر استخوان ِ پیر و جوان می زند کلنگ
تا در رسوب ِ چشمه ِ خشکیده ی حیات
یابد نشان قطره ی وهمی به گور ِ تنگ
ناگاه خیره کژدمی از گوشه ی مغاک
از دنگ دنگ تیشه هراسان و خشمناک
سر می کشد ، ز جمجمه ای شوم و دلگزای
می تازدش به هستی و می دوزدش به جای
لختی دگر به دخمه ی تاریک و پر هراس
کفتار می خورد ز تن ِ باستان شناس!
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

غزل
===
در غزل ، هر واژه را از " گفت ِ مردم " راه نیست
هر که زین آیین گریزد ، جز تنی گمراه نیست
واژه اینجا ، زبده الماسی بود با صد تراش
آن که چون آیینه ، رویش تیره با هر آه نیست
مدح کس زین نغمه بیرون کن ، که آن فرزانه گفت :
" عرصه ی شطرنج ِ رندان را مجال ِ شاه نیست"
" گفت ِ مردم " در غزل ، گلبانگ ِ ناسازی زند
کله پز دانی که با دانا دلان ، همجاه نیست
مردمان نیک اند و من ، دلبسته بر هر نغز و نیک
لیک هر جا سر زند خورشید ِ تابان ، ماه نیست
زعفران ها از غزل روید ، به چندین رنگ و بو
آن که یک تارش اگر جویی ، به دشتی کاه نیست
زیر ِ این دیبای ِ رنگین ، با هزاران طرح و نقش
دشنه ها باشد که کس از بودنش ، آگاه نیست
گر ، به کوتاهی گراید دامنش هنگام ِ گفت
دست ِ اقیانوس ِ معنی از سرش کوتاه نیست
قفل ِ زرین خورده ، بر این گنج ِ مروارید و لعل
لیک اگر جویی کلدیش پیش ِ هر خودخواه نیست
رنج ِ پیشین جامگان ، کوبیده این وادی به گام
خوشخرامان را به رفتن راه هست و چاه نیست
یاوه ها بگذار و لختی ، بر غزل گفتن گرای
زانکه هر گاهی که این فرمان بری ، بیگاه نیست
ای فریدون ، هر که زین دیرینه آیین سر کشد
مزد ِ طفیانش به جز آن خنده ی قهقاه نیست
از کتاب بازگشت : انتشارات نوید - (۱۳٦۹) - شیراز

بی معرفت ها
========
معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت
ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه ی رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان که درین صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان
از گلچین اشعار فریدون توللی

چه شد؟
=====
عاشق دل فسرده ام آتش ِ جان ِ من چه شد؟
سوز ِ درون ِ من چه شد شور ِ نهان ِ من چه شد؟
برده مرا کشان کشان این دل ِ زار ِ خون فشان
تا دل ِ شهر ِ خامشان نام و نشان ِ من چه شد؟
جنگی ِ در شکسته ام زار و نزار و خسته ام
با دل و دست ِ بسـته ام تیغ ِ زبان ِ من چه شد؟
خانه به کام ِ دزد و من بسته لبی ، ز بیم ِ تن
بـر سر ِ خلق انجمن شور و فغان ِ مـن چه شد؟
بینم و ، های و هو کنم خیزم و جستجو کنم
تـا به ستیزه رو کنم تیر و کمان ِ من چه شد؟
رانده ی بی پناهیم رنجه ی بی گناهیم
در تب ِ این تباهیم شادی ِ جان ِ من چه شد؟ 
دل همه ساله ، زار ِ غم جان همه روزه در ستم
با همه تاج و تخت ِ جم ، فر ِ کیان ِ من چه شد؟
از گلچین اشعار فریدون توللی

ناودان ها
=====
چـون در شب ِ سرد و تیره بارد
آن ابر سیه ز آسمان ها
در گوش ِ دلم ، چه دلکش افتد
آهنگ ِ خروش ِ ناودان ها...
از گلچین اشعار فریدون توللی

محکمه
====
" محکمه رسمی است " این بگفت و فرو کوفت
کوبه ی چوبین به میز ِ محکمه ، سرهنگ!
بر سر کرسی ، نشسته پیش ِ وی ، آرام
شیردلی ، شبچراغ ِ دانش و فرهنگ
تازه جوانی ، به چهره چون گل ِ سیراب
خون ِ فروزان ِ زندگی ، به رگانش
شرزه پلنگی ، که کین ِ روبه ِ جنگل
کرده گرفتار ِ انتقام ِ سگانش!
بود گناهش ، ز دید ِ کوته ِ قانون :
بانگ ِ رهایی زدن ، به گوش ِ غلامان!
سجده نبردن ، به پیش ِ حلقه به گوشان
دانه نخوردن ، ز دست ِ دانه به دامان!
تهمت ِ دیگر بر او ، شکستن ِ تندیس
بر سر ِ آن چارسو ، زمرد ِ ستمگر!
باد ِ مخالف شدن ، به کشتی ِ تاراج
در بر ِ دریادلان ِ برزده لنگر!
" محکمه رسمی است " فاتحانه به پا شد
دشمن ِ بیدادگر ، به دادستانی!
دست ِ ستیزش ، به تیغ ِ طعنه و دشنام
چشم ِ امیدش ، به وعده های نهانی!
وعده ، که گر بشکند ، غرور ِ جوان را
سینه ، درخشنده تر کند ، به نشان ها!
دیده ، فروزنده تر کند ، به گهر ها
پایه ، گرانمایه تر کند ، به توان ها!
" دشمن ِ ملک است ، این سبکسر ِ گستاخ
حجت ِ دعوی ، کتاب و دفتر و نامه "
الغرض ؛ آن یاوه های خوانده به استاد
بار ِ دگر خواند و ، خسته شد ز ادامه!
از سر ِ پرونده ، سر به کینه برافراشت
داور ِ پرخاشجو ، چو نیمه خدایی!
" نوبت ِ گفتار توست " گفت جوان را
گر به دفاعت ، بود امید بقایی!
خاست جوان ، همچو شیر ِ بسته به زنجیر
چنبره زن ، گرد ِ شانه ، هر خم ِ یالش
در نگهش آتشی ، چو آتش ِ رگبار!
خشم ِ سیه ، گشته جانشین ِ ملالش
گفت : " من آن مشت ِ کیفرم ، که شکافد
مغز ِ پلیدان ِ پست ِ هرزه درا را "
" روح شهیدان ِ خفته در دل ِ خاکم
کامده تا بفشرد ، گلوی شما را "
گفت : " من آن برق ِ فرصتم ، که درخشد
از دم ِ شمشیر ِ آرزو به نیامان !"
گفت : " من آن سنگ ِ نفرتم ، که در افتد
برسر ِ مینای بزم ِ باده به جامان "
گفت : " منم دست ِ انتقام ِ الهی "
گفت : " منم خشم ِ بی لگام ِ خروشان "
گفت : " منم چشم ِ انتظار ِ اسیران "
گفت : " منم بانگ ِ اعتراض ِ خموشان "
گفت و ، در آن شور ِ شادمانه همی ریخت
اشک و عرق ، دانه دانه ، از سر و رویش
" کینه ی خلقم که وقت ِ معرکه خواند
میر ِ شما ، ناسپاس و حادثه جویش "
" آنچه رود بر سرم ، به محکمه ، زین پس
دانم و ، پروا ز حکم ِ محکمه ام نیست "
" تا که مرا در پی است ، همت یاران
آنکه نترسد ز حکم ِ محکمه ، کم نیست"
چونکه لب از گفته بست و ، آنهمه گوهر
با دل ِ درد آشنا ، ز گنج ِ سخن سفت
از رخ ِ تابان ، عرق سترد به دستار
پس ، به خروشی گران ، ز سوز ِ جگر گفت
" حسرت ِ من ، چشم باز ، و غرّش ِ رگبار
ویژه که خواند ، در آن سپیده ، خروسی"
"شوکت دامادیم ، به حجله فزون باد
تا بوَدَم ، مرگ ِ گرم بوسه ، عروسی ! "
از تارنمای آوای آزاد

راه مقصود
======
خون می‌خورم چو غنچه که جز باد
در این زمانه محرم پیغام راز نیست
آواره‌ گرد_ وادی_ تشو یش را
آن قبله ‌ای که می‌طلبی در حجاز نیست
راهی که سر به درگه مقصود می ‌نهد
صد عمر اگر در آن به سر آید دراز نیست
از گلچین اشعار فریدون توللی

پایان او : فریدون توللی پس از سال ‌ها ابتلا به بیماری قلبی ، متاسفانه روز ۹ خرداد ۱۳۶۴ در سن ۶۶ سالگی در تهران درگذشت. پیکر فریدون توللی را به شیراز منتقل کردند و در محوطۀ آرامگاه حافظ درون مقبرۀ خانوادگی به خاک سپردند.

روح و روانش شاد و یادش گرامی باد

دکتر منوچهر سعادت نوری


منابع و مآخذ
فریدون توللی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
سروده های فریدون توللی : تارنمای آوای آزاد  و بسیاری از تارنماها
خاندان قوام شیرازی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
استاد فریدون توللی ، نوشتاری از مرتضی کامران : نشریه ی گوهر - مهر ١٣٥٢ - شماره ی ٩ - تهران
فریدون توللی : تارنمای درخت دانش
فریدون توللی : تارنمای ايران اولد
یادداشت های پراکنده : تارنمای عبدالله شهبازي
گلچین اشعار فریدون توللی : تارنمای جملات زیبا و حکیمانه
فریدون توللی : نوشتاری به زبان انگلیسی از کامیار عابدی :  تارنمای دانشنامه ی ایرانیکا
نظر چند نویسنده و سراینده در مورد نظم و نثر فريدون توللي : کتب ، مجلات و تارنماهای گوناگون

بخش های پیشین یاد نامه ها : ١ - یادنامه ی ایرج افشار ٢- یاد نامه ی دکترمهدی حمیدی شیرازی ٣ - یاد نامه ی جلال الدین همایی

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

یاد نامه ها : ٣ - یاد نامه ی جلال الدين همایی




ماجرای زندگی او : جلال‌الدین همایی ادیب ، سراینده و استاد زبان و ادبیات فارسی، در سال ۱۲۷۸ در اصفهان زاده شد. همايي درباره ی تولد خود اينگونه نوشته است: «ولادت اين حقير جلال الدين همايي شيرازي در خانه­ي موروثي جدم هماي شيرازي در جلوخان حاج هادي محله­ي پاقلعه­ي اصفهان حوالي سحر شبِ چهارشنبه غره­ي رمضان المبارک سنه­ي ١٣١٧ قمري موافق ١٣ جدي شمسي و ١٩ ماه جلالي سنه­ي ١٢٧٨ شمسي و سوم ژانويه­ي سنه­ي ١٩٠٠ ميلادي، سيزدهم چله­ي اول زمستان واقع شده است».
پدرش ، میرزا ابوالقاسم محمدنصیر متخلص به طرب و جدش ، ملا محمدرضا همای شیرازی هر دو از شعرا و دانشمندان معروف عصر خود بودند. جلال‌الدین تحت نظارت پدر دانشمند خود و در خانواده‌ای که کلیه اعضای آن اهل خط و قلم بودند رشد یافت و از اوان کودکی ملزم به فراگیری ادبیات عرب و حکمت و فلسفه شد. در سن ده سالگی منشآت قائم مقام فراهانی ، منشآت فرهاد میرزا و منشآت امیر نظام و تاریخ معجم را نزد میرزا عبدالغفار و شاهنامه فردوسی ، کلیات سعدی ، منتخب قاآنی و غزلیات محمد خان دشتی را نزد پدر مطالعه کرد.
همایی درسال ١٢٨٨ در مدرسه ی " قدسیه " اصفهان تحصیلات جدید را به پایان رسانید و در اواخر سال ١٢٨٩ در مدرسه ی «نیم آوَر»  از مدارس قدیم و معروف اصفهان که مرکز دانش و فرهنگ این شهر بود به کسب علوم اسلامی پرداخت و طی این سال ها ، ادبیات عرب، فقه، اصول، تفسیر، هیئت، نجوم، استخراج تقویم، فنون ریاضی، طب و فلسفه را نزد بزرگ‌ترین علما و روحانیون ایران فراگرفت و خود نیز مدتی مدرس بزرگ‌ترین حوزه‌ های علمی و ادبی اصفهان بود.
جلال‌الدین همایی در سال ۱۳۰۰ به نظام آموزشی جدید پیوست و ابتدا به تدریس در "مدرسه ی صارمیه" اصفهان پرداخت‌. سپس در سال ۱۳۰۷ به تهران آمد و از طرف وزارت معارف وقت، عهده‌دار تدریس فلسفه و ادبیات در تبریز گردید. همائی درسال ۱۳۱۰ به تهران منتقل شد و در دارالفنون، دبیرستان نظام و دانشکده ی افسری به تدریس ادبیات پرداخت‌. همایی در سال ١٣١٢ ازدواج کرد و ثمره ی این ازدواج سه دختر با تحصیلات عالی به نام مهردخت بانو ، ماهدخت بانو ، و مینو دخت بانو است.
وی پس از تأسیس دانشگاه تهران  در سال ١٣١٣ به این دانشگاه دعوت شد و سالها در دورهٔ دکتری دانشکده ‌های حقوق و ادبیات تدریس کرد و مدتی نیز عضو فرهنگستان ایران بود. استاد همائی دو دوره نیز به دعوت دانشگاه های بیروت و لاهور در این دانشگاه ها تدریس نمود که با استقبال محافل علمی این کشورها مواجه شد. در سال ۱۳۵۶ دانشگاه تهران مراسم بزرگداشت وی را برگزار کرد و در این مراسم نسخه ای از کتاب «همائی نامه» که به قلم همکاران و دوستداران او تهیه شده بود به و ی تقدیم گردید. ساعد باقري و سهيل محمودي در کتاب_ راز ستاره مي نويسند: «بي ترديد استاد يگانه، عالم جامع، مجتهد مسلم و فقيه زاهد، محقق، اديب، مدرس کم نظير ادب عرب و استاد برجسته­ ي فلسفه­ي اسلامي، مورخ آگاه و رياضي دان و هندسه شناس و منجم و شاعر توانمند، علامه جلال الدين همايي از جنس همان بزرگان است که در روزگاري نزديک به زمانه­ي ما مي­زيست و هنوز بسيارند از کسانِ پيراموني ما که از محضر نوراني و مدرس رباني او نکته­ها آموخته­اند و بهره­ها اندوخته­اند. استاد جلال الدين همايي، يکي از نوابغ و انديشمندان بزرگ تاريخ ايران است».
سیّد جلال الدین آشتیانی در اشاره به فضیلت های اخلاقی و کمالات علمی جلال الدین همایی می نویسد:«یکی از بزرگان و اعلام عصر ما که در جامعیّت بی نظیر و در اخلاق و سلامت و لطافت روح کم نظیر بود استاد محقق جناب آقای جلال همایی بود. وی در دوران جوانی قبل از رسیدن به سی سالگی در علوم معقول و منقول و ذوقیات و عرفانیّات از افاضل نامی عصر به شمار می رفت و چون علاوه بر جامعیّت در مراتب معقول و منقول از بیانی فصیح و ذوقی کم مانند برخوردار بود، حوزه های تدریس گرم و با ذوق داشت و از کلیه ی معاصران خود جامع تر و مافوق تر بود. در ادبیات فارسی و عربی استاد مسلّم و در علوم ریاضیات متبحر و در تحصیلات خود موفق بود و علوم نقلیه را نزد اساتید بزرگ اصفهان از جمله مرحوم آقا میرزا سیدمحمّدصادق اصفهانی و سید محمد فشارکی فراگرفت».

همایی و دانشجویان : کلاس_ درس همایی همواره گرم و دلپذیر بود . صمیمیت خاصی که استاد با دانشجویان داشت، عامل مهمی برای ر-شد آن ها بود . همواره دانشجویان را به کسب علم و فضیلت تشویق می کرد و به راهنمایی آن ها می پرداخت . در برابر سؤالات بسیار دانشجویان هیچگاه خسته نمی شد و با صبر و حوصله به پاسخگویی می پرداخت. دکتر شاه حسینی می گوید:«نسبت به شاگردها و طلاب علم، کمال شکیبایی و بردباری را داشت. به کرات از او درباره مساله ای سؤال می کردم، استاد جواب می داد و وقتی می دید جواب کافی نیست، بعد از مدتی دو مرتبه صدا می زد و می گفت: جواب کامل این است، اگر خواستی به دانشجوهایت بگویی چنین بگو. تلفن هایی که درباره یک مساله از بیرون می شد تا مدت زیادی مشغول جواب بود و تا باور نمی کرد که طرف قانع شده است، دست از جواب برنمی داشت». منوچهر قدسی، از شاگردان و یاران استاد، نیز می نویسد:
«همایی اخلاقا مردی متواضع و گرمخوی و مهربان و دارای روحی قابل انعطاف بود. با دانشجویان روابط پدر و فرزندی و بسیار صمیمانه داشت. در آن روزگار که کبریای استادان، خود فصلی مفصل بود و دیدن آنان به جز در سر کلاس و مرتبط شدن با ایشان امری دشوار و گاه ناممکن می نمود، همایی دانشجویان را ، آن ها که می خواستند با او همنشینی و همقدمی داشته باشند، راحت و بدون اشکال می پذیرفت و حداقل قضیه این بود که در بازگشت از دانشکده به منزلش که چون وسیله نقلیه نداشت، معمولا این مسافت را پیاده طی می کرد، هر کدام از دانشجویان می خواست، می توانست با وی همراه باشد. اگر اشکال درسی دارد، بپرسد. اگر شاعر است، شعرش را پیش او تصحیح کند و حتی اگر درد دلی دارد، با او بگوید . یادم نمی رود که روزی سرکلاس معانی و بیان (درس مخصوص او) یکی از دانشجویان را سرفه ای شدید و ممتد گرفت، همایی درس را قطع کرد و از جیبش قرصی بیرون آورد، از مستخدم دانشکده هم آب خواست و قرص را به آن دانشجو خورانید و چندان مراقبت کرد تا سرفه اش آرام شد. این گونه صمیمیت در آن روزگار، کم تر کسی از همکاران همایی با دانشجویان ابراز می کرد. در حوادث بعد از ٢٨ مرداد که دستگاه امنیتی، دانشجویانی را که نسبت به آن ها مشکوک بود، گاه از سر کلاس می برد، روزی یک افسر شهربانی دم در کلاس آمد و نام دانشجویی را بر زبان راند که او را همراه خود ببرد و همایی ایستادگی کرد و دانشجو را به پلیس تحویل نداد».

نوشتار ها و آثار او : از جمله آثار جلال‌الدین همائی ، می توان به کتب زیر اشاره کرد:
تاریخ ادبیات ایران، جلد اول ۱۳۰۸، جلد دوم ۱۳۰۹- غزالی نامه (شرح حال امام محمد غزالی) ۱۳۱۵- تصحیح‌کتاب نصیحه الملوک امام محمد غزالی،  ۱۳۱۵ و ١٣۱۷- تصحیح مثنوی ولدنامه با مقدمهٔ مفصل، ۱۳۱۵- تصحیح کتاب التفهیم ابوریحان بیرونی با تحقیقات مفصل ۱۳۱۶- تصحیح‌کتاب مصباح‌الهدایه و مفتاح‌الکفایه اثر عزالدین محمود کاشانی ۱۳۲۵- تصحیح معیارالعقول منسوب به شیخ الرئیس ابوعلی سینا درفن جراثقال ۱۳۳۱- مقدمه بر اخلاق ناصری تألیف خواجه نصیرالدین طوسی ۱۳۳۵- مولوی نامه ۱۳۵۶- خيامي نامه (تجزيه و تحليل آثار علمي و ادبي حکيم عمر خيام) - اسرار و آثار واقعه­ي کربلا - فنون بلاغت و صناعات ادبي - مقام حافظ - سير مثنوي (داستان قلعه­ي ذات الصور) - تاريخ علوم اسلامي (تقريرات همايي در دوره­ي دکتري ادبيات) - تصوف در اسلام (نگاهي به عرفان شيخ ابوسعيد ابوالخير) - تصحيح ديوان حکيم مختاري غزنوي - تصحيح مثنوي ولدنامه (اثر بهاءالدين ولد) - مختاري نامه (شرح احوال و زندگاني مختاري غزنوي) - کنوزالمغربين در علوم غريبه (منسوب به حکيم ابوعلي سينا)

گفتنی است که جلال‌الدین همایی مولف کتاب "مولوی نامه" ، یکی از مولوی شناسان نامدار ایران بود و بنابر نظر همایی، مثنوی مولوی اگر از سروده‌های گاتا، اوستای زرتشت، وداهای هندوان و عهد جدید مسیحیان (قرآن و عهد عتیق مستثنی شده‌اند) که در دسترسند، عمیق تر و پر مایه تر نباشد، قدر مسلم کمتر هم نیست.

جلال‌الدین همائی علاوه بر تألیف و تصحیح کتب ، شعر هم می‌سرود وبیش از پانزده هزار بیت او در دیوانی گردآوری شده است‌. از مشهورترین اشعار او مسجد کبود است که در وصف مسجد کبود تبریز و اظهار تأسف از ویرانی آن سروده است‌.

نقش او در تهیه و تدوین کتاب های درسی: جلال الدین همایی نه تنها در تالیف برخی کتب درسی ، ساعی و کوشا بود بلکه در تهیه و تدوین این نوع کتاب ها ، با دیگر اساتید نیز همکاری مستمر داشت. فهرست پاره ای از این کتب ، چنین است:
١ - سه جلد کتاب قرائت فارسی مخصوص دبیرستان ها با همکاری ملک الشعراء بهار ، رشید یاسمی، عبدالعظیم قریب و بدیع الزمان فروزانفر
٢ - دستور زبان فارسی دو دوره ی کامل ابتدایی و نهایی با همکاری استادان یاد شده
٣ - کتاب درسی فارسی، دستور زبان فارسی و تاریخ ادبیات برای کلاس اول تا ششم متوسطه در رشته های علمی، ادبی با همکاری دکتر رضازاده شفق، دکتر صفا و محمود شهابی
٤ - دستور زبان کلاس های پنچم و ششم ابتدایی
٥ - صناعات ادبی شامل بدیع و عروض و قافیه
٦ - سه جلد کتاب قرائت و صرف و نحو عربی با همکاری عبدالرحمن فرامرزی، علی اکبر شهابی، دکتر خوانساری و دکتر بحرالعلومی

تخلّص شعری او : جلال الدین همایی درباره انتخاب تخلّص شعری خود گفته است " رسم پیشینگان بر این بود که تخلّص شاعر مبتدی را استادان پیشقدم معیّن می‏‌کردند. من از حدود ١٤ سالگی که به مقتضای طبع موزون سخنی می‏‌بافتم ، به منتخب حدیقه ی سنایی که هزار و یک بیت است، علاقه شدید داشتم و آن را از بر کرده بودم. عمّ بزرگوارم میرزا محمّد «سها» که پیشوای شعرای اصفهان بود و در این فن سمت استادی بر من داشت، فرمود که به تناسب سنایی تخلّص «سنا» اختیار کنم. من نیز به احترام گفته او این تخلّص را تا امروز تغییر نداده‌‏ام. فقط گاهی با کلمه همایی تخلص کرده‌‏ام".

نظر او درباره ی رباعی : درباره ی خاستگاه رباعی بین محققین اختلاف نظرهایی وجود دارد. شمس قیس رازی صاحب كتاب المعجم، ابداع رباعی را به رودكی شاعر دوره سامانی نسبت می‌دهد. پاره‌ای از ایرانشناسان غربی از جمله مایز آلمانی و یوزانی ایتالیایی ریشه این قالب را شعرهای كوتاه چینی و تركی شمرده‌اند و آن را با هایكوی ژاپنی هم‌تبار می‌دانستند. جلال الدین همایی معتقد است: رودكی مخترع رباعی نبوده و قبل از وی هم این وزن در فارسی سابقه داشته اما، رودكی بیش از دیگران از آن بهره برده است. بنابراین ریشه رباعی را باید در لحن اورامن و نظایر آن در اشعار و موسیقی زبان پهلوی جستجو كنیم (محرم اسرار:  مجموعه مقالات جلال الدین همایی، ١٣٧٩). همچنین باید دانست که بیشتر پژوهشگران بر این نظرند كه ریشه رباعی از هر زبانی كه باشد از عربی نیست و رباعی و دوبیتی در زبان عربی اصلاً موفق نبوده است در حالی كه در فارسی از موفق‌ترین قالب‌هاست و حتی نزد عده ای تقدس داشته است

ویژگی سروده های او : سروده های استاد همایی در مایه ی سنتی فارسی است . پختگی معنی و اندیشه در آن بارز است. از فصاحت الفاظ و استواری بیان برخوردار است و در عین حال زبان سراینده ، روان و روشن و ساده است. در میان این سروده ها ، اثری از هجو و استهزاء دیده نمی شود . سروده های استاد همایی دارای مضامین اخلاقی ، عرفانی ، عاشقانه و معارف والای انسانی است.

نمونه هایی از سروده های او

پایان_ شب_ سخن سرایی/ می گفت ز سوز_ دل ، همایی
فریاد کزین رباط کاگل/ جان می کنم و نمی کنم دل
جز وهم محال پـرورم نیست/ می میرم و مرگ باورم نیست
مرگ ، آخته تیغ بر گلویم/ من ، مست_ هوا و آرزویم
روزم سپری شده ست و سودا/ امروز ، دهد نوید_ فردا
مانده ست دمی و آرزو ساز/ من وعده ی سال می دهم باز
آزرده تنی ، فسرده جانی/ در پوست ، کشیده استخوانی
نه طاقت_ رفتن و نه خفتن/ نه حال_ شنیدن و نه گفتن
از بعد_ شنید و گفت_ بسیار/ خاموشی ، بایدم به ناچار
در خوابگه_ عدم ، برندم/ لب تا ابد از سخن ببندم
زین دود و غبار_ تیره ی خاک/ غسل و کفنم ، مگر کند پاک

بی رخ دوست ، مرا عشرت ایّام کجاست؟/ تا دلارام نباشد ، دل آرام کجاست؟
من وسودای شب وصل تودرسر پختن/ عاشق سوخته جان را ، طمع خام کجاست؟
دل گرفتم زتو ،خرسند به پیغامی گشت/ آن که در کوی تو دارد ره پیغام کجاست؟
نه من اندر خم زلف تو گرفتارم وبس/ خسته بالی که نیفتاده در ین دام کجاست؟
من واز شهد لبت بوسه ی شیرین هیهات/ تلخکامان  غمت را طمع کام کجاست؟
دلم از مسجد و افسانه ی واعظ بگرفت/ راه میخانه کجا ، رند می آشام کجاست؟
در بدر گشتم و کس با من سرگشته نگفت/ که ره خانه ی آن ماه گل اندام کجاست؟
همه گم کرده رهانند درین بادیه کیست/ تا بپرسم که سر کوی دلارام کجاست؟
اهل این بادیه ، کافر صفتانند سنا/ از که پرسی ، که ره کعبه ی اسلام کجاست؟

تاجم نمی فرستی ، تیغم به سر مزن / مـرهم نمی گذاری ، زخم دگر مزن
مرهم نمی نهی به جراحت ، نمک مپاش / نوشم نمی دهی ، به دلم نیشتر مزن
بر فرق اوفتاده به نخوت مکن لگد / سنگ ستم ، به طایـر بی بال مزن
بر نامه ی امید فقیران ، قلم مکش / بر ریشه ی حیات ضعیفان ، تبر مزن
گیرم تو خود ز مردم صاحب نظر نه ای / از طعنه ، تیر بر دل صاحب نظر مزن
تا کم خوری لگد ، ز خر و سرزنش ز خار / گو سبزه از زمین و گل از شاخ سر مزن

دور پیری رسیده است و مرا/ سستی طبع و ضعف حال بود
قامتم تیر بود و گشت کمان/ تیر را در کمان زوال بود
رفته ام پای خسته تا لب گور/ باز برگشتنم زوال بود
شاخص عمرها بوقت زوال/ سایه ی عمر لایزال بود
چشم امید من بهر دو سرای/ به خدای و نبی و آل بود

قطره ی اشکم ، ز چشم روزگار افتاده ام / شبنمم از دست گل ، در پای خار افتاده ام
ذره ام ، از آفتاب_ آسمان گشتم جدا/ قطره ام ، از بحر بی پایان کنار افتاده ام
ناله ی سردم ، که از داغ جگر افتد برون/ شاخه ی خشکم ، که اندر رهگذر افتاده ام
نا فروغ صبحگاهی نه فراغی شامگاه/ کوکب صبحم ، که اندر شام تار افتاده ام
نه امید برگ و باری ، نه هوای سایه ای/ دانه ی خشکم ، که اندر شوره زار افتاده ام
نه مرا کس نه کس را ز من امید است و بیم / کشته ی شمعم ، که بر لوح مزار افتاده ام
از کنار لاله رویان می روم با کام خشک/ سایه ی ابرم ، که اندر کوهسار افتاده ام
ای نسیم مهربان ، دامن کشان بر من گذر/ زانکه در دامان صحرا ، چون غبار افتاده ام
تا ز رخسار چمن شویم غبار تیرگی/ سیل بارانم ، که از ابر بهار افتاده ام
سایه پرورد بهشت وصل بودم یک زمان/ حالیا در دوزخ هجران ،  دچار افتاده ام
پیش این سودا گران کز مکر ، پر سرمایه اند/ من فقیر مفلسم ، از اعتبار افتاده ام
کارگاهی کندر او علم و هنر ، بیکارگی است/ ساده لوح را بین که من آنجا ، به کار افتاده ام
من کیم خطی گران ، کز روزگار باستان/ در کف خط ناشناسان ، یادگار افتاده ام
من سنا نسل همایم ، گرچه با جغدان شوم/ اندر این ویرانسرا ناچار ، یار افتاده ام
این جواب آن غزل باشد ، که صائب گفته است
« در نمود_ نقش ها ،بی اختیار افتاده ام »

روزی لب تو جام ببوسید و می کشان / هر شب بیاد لعل تو بوسند جام را
پیوسته ترک چشم تو ز ابرو کشیده تیغ / دارد مگر به سر هوس قتل و عام را
از بس ز دوست شکوه به دل دارم ای نسیم / در حیرتم که با تو بگویم کدام را
بنگر به جام و شیشه که هر شب چو عابدان / گرمند تا بصبح قعود و قیام را
قسمت چنین شده است که ساقی روزگار / جای میم لبالب خون کرد جام را
ای شیخ چند از ره تزویر به هر صید / گسترده ای ز سبحه صد دانه دام را
ای لعبت بدیع ، بیان سنا نگر / تا بنگری به حسن معانی کلام را

لب بسته ام ز هر چه بجز گفتگوی تو / دل شسته ام ز هر چه به جز نقش روی تو
گر بگذری به خاکم  و گوئی ترا که کشت / فریاد خیزد از کفنم کآرزوی تو
دل ، از اضطراب به هر سمت ، مي­کشم/ مانند قبله ياب ، بگردد به سوي تو ...

در فصل نو بهار ، اگر ترك_ مي كنم/ فرصت ز دست مي رود ، اين كار كي كنم؟
از گوشمال دهر ، قفا مي خورم چو دف/ عيبم مكن كه ناله و افغان ، چو ني كنم
چون جام مي مدام دلم باد غرق خون/ آلوده بي لب تو اگر لب به مي كنم
تا سوي من پيام ز كوي تو آورد/ جان خاك راه قاصد فرخنده پي كنم
سر گر به راه سرو قدان باختم چه باك/ مي خواستم كه راست ره عشق طي كنم
آن يار سست عهد كه جانم به قهر سوخت/ حاشا كه با هزار جفا ترك وي كنم
سلطان ملك عشقم و مسند نشين فقر/ كي آرزوي تخت جم و تاج كي كنم
نخل حيات ميوه ي شيرين دهد سنا / در نو بهار عمر اگر فكر دي كنم

هرچند ز دیده ها نهانی / روشن کن_ بزم این جهانی
ما تشنه ، تو چشمه ی حیاتی / ما غرقه ، تو کشتی_ نجاتی
بشتاب ، که مانده ایم در شست / دریاب که رفته ایم از دست...

عمری به عبث ، در ره_ مقصود دویدیم/ یک عمر ، دویدیم و به مقصد ، نرسیدیم
چون طایر آواره‌ی تشویش گرفته/ هر لحظه از این شاخ ، به آن شاخ پریدیم
از خلق جهان ، خیر ندیدیم از این روی/ در گوشه‌ی تنهایی و خلوت ، بخزیدیم
بودیم یکی آهوَک رام و لیکن/ گرگان به کمینگاه چو دیدیم، رمیدیم
شهد_ لبن_ کودکی ، از خاطر ما برد/ زهری که از این کاسه‌ی وارونه ، چشیدیم
چون دست اجل ، رخت حیات از تن ما کند/ در بستر خواب ابدی ، رخت کشیدیم
هم خاک شود باز، گرفتم که دگر بار/ چون سبزه‌ی نوخاسته ، از خاک دمیدیم
گیتی است (سنا) ، گلشنی آراسته لیکن/ ما جز علف هرزه از این باغ ، نچیدیم
در جلوه بود یار به هر سوی په دیدار/ گر کور نبودیم ، چرا یار ندیدیم!

قصیده‌ ی او خطاب به حکیم ابوالقاسم فردوسی : که بر روی یکی از دیوارهای آرمگاه فردوسی ، بر کتیبه‌ای از سنگ مرمر به خط نستعلیق نوشته شده است:

ای صبا ای پیک مشتاقان پیامی بر زمن
سوی طوس آن سرزمین نامداران زمن

پرورشگاه امامی چون محمد زین دین
زادگاه خواجه‌یی همچون قوم الدین حسن

وان نصیر الدین حکیم هوشمند بی همال
وان ابو جعفر فقیه پیشوای مؤتمن

ای صبا چون پای هشتی اندر آن نیکو دیار
وندر آن ساحت گذشتی کام جوی و گام زن

شست و شویی کن به آب رودبار طابران
پس بدان سو شو که باشد کعبة ی اهل سخن

اندر آن آرامگه در شو که فارغ از جهان
صد جهان جان است آنجا خفته در یک پیرهن

یاد او را در ضمیر آری، شود روشن روان
نام او را بر زبان رانی، شود شیرین دهن

اندر اقلیم سخن سنجی و ملک شاعری است
خسروی کشور گشا، رویین تنی لشکر شکن

اوستادان سخن پرور، امیران کلام
جمله بر درگاه او خاضع، چو پیش بت، شمن

جلوه عرش است این درگه، کلاه از سر بنه
وادی طور است این‌جا، موزه از پایت بکن

مرقداستاد طوس است این، بخاکش جبهه سای
مدفن فردوسی‌است این ‌بر زمینش بوسه زن

با درود و با تحیت آستان او ببوس
پس بگو کای در سخن استاد استادان فن

ای زتو مشکین هوای شعر چون از مشک جیب
ای ز تو رنگین بساط نظم چون از گل چمن

گوهر از نظم تو می‌بارد، چو باران از سحاب
حکمت از شعر تو می‌زاید، چو از پستان لبن

تیغ اگر باشد سخن ، باشی تو اش سیمین نیام
شمع اگر باشد سخن ‌، باشی تو اش زرین لگن

خود ، پیمبر نیستی ، لیکن بود شهنامه‌ ات
آیتی منزل ، نه کم از معجز سلوی و من

کی بود هم چند_ یک در_ دری از نظم تو
آن چه یاقوت ، از بدخشان خیزد و در ، از عدن

از پس ساسانیان ، تا نوبت سامانیان
شعر تازی بود و رسم ربع و اطلال و دمن

در پناه دولت سامانیان ، گویندگان
چون دقیقی و شهید و رودکی و بوالحسن

رنج‌ها بردند در احیای شعر پارسی
تا شدند آن کاخ را بنیان‌گذار و پی فکن

خانه ی او: خانه ی استاد جلال همایی در دوره قاجاریه در محله ی پاقلعه ی اصفهان ساخته شده بود. این خانه در سال ١٣٧٦ توسط سازمان میراث فرهنگی با شماره ی ١٩٠٣ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید

پایان او: نیروی جسمانی استاد همایی به دنبال عمری تلاش بی وقفه ی علمی، اعم از تدریس و تالیف، کم کم رو به ضعف نهاد به گونه ای که در سی سال آخر عمر از «برونشیت » مزمن رنج می برد . اما از اواسط پاییز سال ١٣٥٨ بیماری استاد همایی شدت بیشتری پیدا کرد، به گونه ای که خود ایشان بارها در آن ایام به فرزندانش یادآور شده بود که «من چند روزی از ماه رمضان مهمان شماهستم ». حتی روزی قبل از وفات ، ماده تاریخی برای خود می سازد و آن را در کنار یادداشت هایش قرار می دهد و سال وفات خود را با این عبارت بیان می کند: «زآشیانه ی تن شد رها، همایی » که به حساب ابجد سال ١٤٠٠ قمری می شود.
استاد جلال الدین همایی ساعت ٩ شب شنبه بیست و هشتم تیرماه ١٣٥٩ خورشیدی (٦ رمضان ١٤٠٠ قمری) بر اثر عارضه ی قلبی در سن هشتاد و یک سالگی چشم از جهان فرو بست. سراینده ی گرانمایه امیری فیروزکوهی در رثای جلال الدین همایی ، چنین سروده است:

ای همای سخن ، حَماکَ اللّهُ/ که به هر گوشه ، سایه افکندی
طلب علم را ، به قیمت جان/ بهترین نطق و خوش ترین ، پندی
نکَنَم از تو دل ، که در همه عمر/ دل به جز حق ، ز هرچه برکَنْدی
علم را ، یکسر از حضور و حصول/ چون خرد ، در بر_ خردمندی
چیست پاداش سعی تو ، که به علم/ کام جان کندی و غم آکندی
گریه پای تو ، گوهر افشانند/ تو خود آن گوهری ، که بی چندی
حق ، تو را پاس دارد از در_ فضل/ که به فضل_ وی ، آرزومندی

بنا بر وصیتش ، پیکر او را فردای همان روز به زادگاهش اصفهان منتقل می کنند و در تکیه ی لسان الارض_ تخت فولاد اصفهان به خاک می سپارند. روح و روانش شاد و یادش گرامی باد
دکتر منوچهر سعادت نوری
منابع و مآخذ
جلال الدین همایی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
همای صفا، نوشتاری از میرصادق سیدنژاد : تارنمای پایگاه مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی
زندگینامه ی جلال‌الدین همایی : تارنمای همشهری آنلاین
محرم اسرار:  مجموعه مقالات جلال الدین همایی، تهران ، ١٣٧٩، ص ٩٣- چاپ اول
خانه ی استاد جلال همایی : تارنمای انجمن کنخ
سروده های جلال‌الدین همایی : بسیاری از تارنماها
متن سخنرانی ها و مقالات جلال الدین همایی : تارنمای پایگاه مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی
نگاهی به زندگانی استاد جلال الدین همایی : تارنمای تاریخ جهان
زندگینامه و آثار استاد جلال الدین همایی ، نوشتاری از فاطمه ایزدجو : تارنمای مولانا
آشنایی با خانه ی استاد جلال‌الدین همایی- اصفهان : تارنمای همشهری آنلاین
شرح حال استاد جلال الدین همایی بقلم خود استاد : مجله ی ادبی و علمی وحید - تیر ١٣٤٤
راز ستاره (گزيده­ي شعر جلال الدين همايي) - گردآوري ساعد باقري و سهيل محمودي : شرکت سهامي کتابهاي جيبي ، چاپ اول ١٣٨٩
بخش های پیشین یاد نامه ها : ١ - یادنامه ی ایرج افشار ٢- یاد نامه ی دکترمهدی حمیدی شیرازی

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

= Celebrating Moments of Valentine's Day: Day of Love =

February is sometimes called as the Month of Love, but February 14th is always known as the Day of Love or the Valentine’s Day, which is considered as a Special Day to celebrate Love and Friendship around the world. The New Lexicon Webster’s Encyclopedic Dictionary defines valentine as a sweetheart chosen on Valentine’s Day, the day when birds were believed to begin mating. According to Cambridge Dictionaries Online, valentine means, someone you love or would like to have a romantic relationship with, and you send a valentine card (or gift) to him or her. And the message on the card (or gift) said “Be my Valentine”. Britannica Encyclopedia refers to the Valentine’s Day as a day when lovers express their affection with greetings and gifts. On the basis of Wikipedia Online Dictionary, Valentine’s Day is the traditional day on which lovers in certain cultures let each other know about their love. Reliable evidences indicate that whispering, worshiping, and celebrating love in Persian Culture trace back to pre-Zoroastrian era, long before Zoroaster’s time. It should be noted that to establish an exact date for Zoroaster’s time vary widely. Scholarly estimates are usually roughly near 1700 BC. Others, however, give earlier estimates, making him as the founder of the earliest religion based on revealed scripture, while still others place him in the 6th century BC, which would make him contemporary to the rise of the Achamenids. The evidences that indicate Iranians were worshiping and celebrating love during pre-Zoroastrian era, in Zoroaster’s time, and onward may be classified as follows
 The chief god of the pre-Zoroastrian era was AHURA MAZDA, the creator of the universe and the one who maintained the cosmic and social order. MEHR or MITHRA in Avesta, and MITRAH in Pahlavi was the second most important deity
In Avesta, MEHR was the god or the protector of truth (in Persian: Dourosti) and friendship (in Persian: Doosti). In Modern Persian, MEHR means love (Eshgh), kindness (Mehrabaani), and sun (Khorsheed)

 The AMESA SPENTAS or the AMESHA SPENTAS are the holy immortals of Zoroastrianism. They probably belonged to the pantheon of ancient Iranian gods, which existed before Zoroaster’s time. It is possible that, although Zoroaster denounced the old gods and goddesses, he assimilated the Amesa Sepantas into his teachings as aspects of AHURA MAZDA, and they were said to serve Ahura Mazda, the creator of the universe. Each of these Amesa Spentas ruled over a particular aspect of reality
To name a few of them, Spenta Mainyu ruled over Humanity, and SPENTA ARMAITI reigned over the Earth

 The SPENTA ARMAITI in Persian Mythology was the goddess of devotion and unconditional love. She was also the guardian of herdsmen and farmers, and she is possibly the counterpart of Roman Lupercus and Greek Pan.  Lupercus was the god of shepherds, and Pan was the god of the pastures managed for sheep and goats
Spenta Armaiti in Persian Culture is also known as Espandarmaz and in Armenian Culture it is known as Spendarmat.
The SPENTA ARMAITI, the Persian goddess of devotion and unconditional love, was widely believed to be the spiritual mother of all human beings, and people were taught to say, 'My mother is Spendarmat, Archangel of the Earth, and my father is Ohrmazd, the Lord of Wisdom

According to one tradition, SPENTA ARMAITI was the mother of Kayumars, the King and the primordial being in Persian Mythology. As Kayumars lay dying, his body separated into seven metals. SPENTA ARMAITI gathered together the gold and grew a plant from it. From this plant came the first human couple. The name SPENTA ARMAITI is sometimes translated as 'Love' or Devotion

According to some documents the ancient Iranians used to celebrate the Day of Love at the end of Bahman (coinciding with February 18) or in the beginning of Esfand coinciding with February 19, and the feast was known as Spendarmat or Spendarmaz.

In present-day Iran, Esfandgan Feast, which is devoted to women and mothers, is celebrated on Spandarmaz Day in Esfand, the last month of the Iranian calendar, to remember the superior status of mothers as well as their kindness and self-sacrifice.

In Iranian Culture, Valentine’s Day is finding its place in the hearts of many Iranians particularly during the recent years. Undoubtedly, Iranians are hungry for joy and pleasure. Reliable evidences indicate that the number of Iranians who are celebrating the Valentine’s Day is dramatically rising. Young people of Iran argue that celebrating love is a part of Persian Culture and Tradition, dating back thousands of years and it must be always tactfully celebrated. Classic Persian Poems composed by Hafez, Mowlana, Nezami-Ganjavi, and many others, are full of the poems on love. Here are some famous poems about love written by Hafez, Mowlana, and Nezami-Ganjavi respectively
 
Whoever was intimate with his heart, his love defined
And he who was not, in his doubt was left behind.
Found nothing more joyful than the sound of words of love
In this turning Merry-Go-Round that You rewind: Hafez
Do not call the wise lover insane, or say
The soul who shares your garden is a stranger
Do not confine the encircling sea to a cup
He knows his name; so do not make stories up: Mowlana
Heaven has no other prayer niche but love.
Without love the world is worthless.
Become the slave to love, this is the course.
This is the path for all pious people: Nezami-Ganjavi

The same argument is also true in Modern Persian Poetry. In the Poems of  The Word of Love , The Amount of Love , The Best Word: The Best Way , and The Whisper of Love  this author defines, explores, and whispers love and he calls upon his sweetheart sending her various lovely messages
REFERENCES
. Britannica Encyclopedia (2010): Note on “Valentine”.
. Cambridge Online Dictionaries (2010): Note on “Valentine”.
. Cotterell, A. and Storm, R. (1999): “The Ultimate Encyclopedia of Mythology”, ed., Hermes House, London, UK.
 Price, M. (2001): Online Article on “Iranian Months, Their Origins and Origin of the Names”.
 Saadat Noury, M. (2005-2009): Online Poems on “The Word of Love”, “The Best Word: The Best Road”, etc.
. Saadat Noury, M. (2010): Online Article on “A Day to Celebrate Love and Friendship”.
. Saadat Noury, M. (2009): Online Articles on “First Iranians”.
 Shahriari, Sh. (2005): Online English Translation of Ghazal 178, Hafiz Poetry.
 Webster’s Encyclopedic Dictionary (2007): Note on “Valentine”.
. Wikipedia Encyclopedia (2010): Online Articles on “Zoroaster” and “Valentine”
Zara Houshmand (2002): Online English Translation of Mowlana’s Quatrains.