ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

ایرانیان در پهنه ی سرزمین نیاکان آریایی: ۷۳ - دانش و سواد میان آریایی ها


نخستین جایگاه دانش و فرهنگ در جهان باستان
ایلام نخستین دولتی بود که در هزاره ی چهار پیش از میلاد مسیح، بازرگانی و تجارت را پدید آورد و این کار نیز موجب پیشرفت دانش های کاربردی چون کاشی سازی و شیشه گری شد و اینها از جمله هنرهایی هستند که ایرانیان در آن مهارت داشتند و در واقع ایرانیان نخستین کسانی بودند که این هنرها را پدید آوردند. ورود آریایی ها به سرزمین ایران و آمیزش با مردم بومی آن و همچنین آشنایی آنها با فرهنگ ایلامی و نیز آموزه های زرتشت پیامبر ایران باستان در بزرگداشت راستی و حقیقت گرایی، ایرانیان را به دانش آموزی و دانش آموختن فرا خواند. بنیان و ریشه ی فلسفه جهان از آموزه های زرتشت سرچشمه می گیرد و حقیقتی انکار ناپذیراست. تاثیر پذیری افلاطون ازفلسفه و نظام اجتماعی ایران برکسی پوشیده نیست. هرمیپوس یونانی گفته است که اوستا به یونانی ترجمه شده بود و گویا بسیاری ازفرزانگان یونانی از جمله افلاطون آن راخوانده بودند واز آن بهره جستند. سیسرو نویسنده ی رومی نیز کتاب ماهیت بد وخوب خویش را بر پایه ی آیین زرتشت نگاشته است و در یکی  از کتاب های خود  از آموزه های زرتشت استفاده کرده است...اندیشمندان یونانی همه پس ازروی کار آمدن دولت هخامنشی و ایجاد ارتباط میان خاور و باختر پدید آمدند. گسترش دانش در یونان بسیار مقطعی بوده است و گواه آن اینست که با تغییر شرایط سیاسی در روزگار ساسانیان بسیاری از یونانیان به ایران کوچیدند و در دانشگاه گندی شاپور (جندی شاپور) به فرا گیری دانش پرداختند. گزارش های یونانی از سده ششم پیش از میلاد حاکی از آن است که دانشمندان بسیاری ازیونان برای فراگیری علوم  به ایران می آمدند. برای نمونه فیثاغورث که از نخستین ریاضی دانان یونانی است ۲۰ سال در ایران و بابل بسر می برده است. در زندگینامه او آمده که وی دانش را از مغان آموخته است. افلاتون درباره ی آموزش پسران پادشاه هخامنشی می نویسد: پسران شاه را از چهارده سالگی به آموزگاران می سپارند و مغان نیز در میان آموزگاران جایگاه ویژه ای دارند چرا که دانا ترین آنان بهترین دانش ها را از دانسته های مغان می آموزند. به نوشته سیسرو هیچ کس نتواند شاه پارس شود مگرآنکه دانش مغان را فرا گرفته باشد. دراینجا منظور از دانش مغان بیشتر فلسفه، استدلال و منطق بوده است... باید یادآور شد زرتشت گاه شماری آریایی را پدید آورد که دقیق ترین گاه شماری به شمار می رود و احتمالا گاه شماری جلالی که خیام آنرا پدید آورد برگرفته از آن بوده است.
  دردانشگاه گندی شاپور علومی چون پزشکی، فلسفه، ستاره شناسی، ریاضیات، الهیات و دیگر دانش های عالی تدریس می شد. فرهنگ و هنر ساسانی دارای چنان شکوه و رفعتی بود که آوازه ی دانش وخرد آنان بر همه جهان آنروز نافذ و تاثیر گذاربود. باید دانست که بر روی سر در دانشگاه گندی شاپور نیز چنین نگاشته شده بود " دانش و دانایی برتر از زوربازو و شمشیر است".
فلسفه ی ایرانی به اندیشه‌ ها و سنن فلسفی ایران باستان بر می‌گردد که از اندیشه ‌های باستانی هند و آریایی آغاز می‌شود. بعدها همین اندیشه‌ ها تحت تأثیر دین زرتشتی قرار گرفتند و مکتب زرتشت را تشکیل دادند براساس دائرة المعارف فلسفه آکسفورد تاریخ موضوع و دانش فلسفه به هند و آریایی‌ های ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد می‌رسد. این دائرةالمعارف اضافه می‌کند که پس از آن فلسفه زرتشتی از طریق یهودیت وارد اندیشه ی غربی و نهایتاً افلاطونی می‌شود: تارنمای گزیده ای از نوشتارها
خط در ایران باستان
آغاز تاریخچه ی خط در ایران باستان طبق کتیبه ای که در جنوب ایران کشف شده است به حدود پنج تا هفت هزار سال پیش می رسد.
خط میخی: کتیبه های هخامنشی به خط میخی است. ایرانیان این خط را از قوم کلده و آشور گرفتند و در آن تغییراتی دادند و آن را به صورت الفبایی در آوردند. این خط که از چپ به راست نوشته می شده دارای ۳۶ حرف بوده و در کنده کاری و نوشتن روی سنگ و اجسام سخت به کار می رفته است.
خط پهلوی: اخیرن سندی به زبان پهلوی اشکانی در اورمان کردستان کشف شده و آن عبارت از دو قباله ی زمین است که در ١٢٠ سال پیش از میلاد مسیح آن را به خط پهلوی اشکانی روی پوست آهو نوشته اند. خط پهلوی اشکانی که با حروف جدا از هم و منقطع و از راست به چپ نوشته می شد، از خط آرامی اقتباس شده بود، خط آرامی را کلدانیان که تابع ایران بودند در این کشور رواج دادند. در زمان هخامنشیان این خط مخصوص نگارش بود و خط میخی برای کتیبه و کنده کاری به کار می رفت، در دوره ی اشکانیان خط پهلوی برای کتیبه و کنده کاری هر دو معمول شد. خط پهلوی دارای ٢۵ حرف است و عیب و اشکال بزرگ آن این است که حروف صدادار ندارد و یک حرف آن گاه چند صدای مختلف دارد.
خط اوستایی: با احتمال زیاد در زمان ساسانیان تنظیم شده است. در این دوره در ضمن تدوین اوستا و کتابت آن متوجه شدند که خط پهلوی برای نوشتن تلفظ صحیح اوستا، رسا نیست. بنابراین موبدان، الفبایی از روی الفبای پهلوی به وجود آوردند که بتوان تمام لغات و کلمات مقدس و خواندن صحیح اوستا را به وسیله ی آن نوشت: تارنمای بیتوته
زبان آریایی ها
۱ -  " آریایی آغازین" زبان گروهی از مهاجران هند و اروپایی بود که حدود هزاره ۳ پیش از میلاد از هم نژادان خویش جدا شدند و در دشت ‌های آسیای مرکزی رحل اقامت افکندند. در گذشته‌ های بسیار دور، " آریایی زبان‌ها" تماس ‌هایی نیز با بالت ها، داکیه‌ ای - میسیه‌ ای‌ها و اقوام فینو - اوگری داشتند: تارنمای ویکی پدیا
۲ - در مقطع زمانی زبان آریایی ها متفاوت بوده و شاخه ایرانی و هندی آریایی به زبانهای گوناگون سخن می گفتند ولی حدود ۲۴۰۰ سال پیش از میلاد زبان اقوام آریایی زبان واحدی بوده است .گیرشمن باستان شناس بر این باور است که توجه به زبانشناسی و پیوندهای زبانشناسی میان زبان و گویش های ایتالیایی ، سلتی ، هند و ایرانی وجود دارد که حکایت از مشترکات نژادی و خویشاوندی قومی این مردمان دارد و اروپاﺌیان هم مانند ایرانیان ( آریایی های قدیم ) به شبانی و دامپروری مشغول بودند و در فنون رزمی و شیوه های جنگی نیز مشترکات زیادی داشتند که در میان آن ها مانند سکاها و اشکانیان ( پارتیان ) رسته سواره نظام وجود داشته و نهایتاً مقابر کشف شده در اروپا همانند مقابر ایرانیان باستان شناسایی شده اند.
آریایی ها ( ایرانی و هندی ) دارای ساختار یکسان نبوده و شیوه ی معیشت آنها با یکدیگر متفاوت بوده است ولی ساختار زبان در ادبیات ایران و هند بطور روشن در آثار دینی آنان قابل شناسایی است . البته ایرانیان با فرهنگ و اقوام و ساکنان تمدنهای بین النهرین و یونانیان در ارتباط بودند که در مورد هندیان این چنین نیست .البته گویش های ایرانی هر کدام به تنهایی و به تدریج صورتهای دگرگون شده ای پیدا کردند. قوم شناسان و زبانشناسان ، ساکنان شمال اروپا و اسکاندیناوی ، آلمانی ها و در بخش دیگر اروپا روسی ها و یونانیان را ملل برادر با آریایی ها می دانند. می توان نتیجه گرفت که آریایی ها هم از نظر زبان ( زبانشناسی ) و سیستم خدایان و دیانت به هم نزدیک و خویشاوند و از یک تبار هستند: تارنمای نسل آریایی
سرگذشت زبان فارسی
از آن جا که در سرزمین پهناور ایران، هر یک از تیره های ایرانی به یکی از زبان ها و گویش های ویژه ی خود سخن می گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگبر که وسیله ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود. در زمان هخامنشیان، با آن که در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می گردید، ولی باز هنوز نمی توان  از وجود یک زبان رسمی فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آن که از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. در آن دوره هیچ یک از شاخه های زبان های ایرانی باستان هنوز تا آن اندازه از تنه ی اصلی و یگانه ی خود دور نشده بود که برای گویندگان زبان دیگر کاملا بیگانه باشند. به سخن دیگر، ماد ها سخنان برادران پارسی خود را به خوبی در می یافتند و حتی میان پارسی باستان و زبان اوستایی، ناهمگونی های چندان بزرگی نیست. گذشته از این، هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار می بستند، بر پایه ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعا آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز می داشت (١)، چون آن که مثلا نامه های رسمی دولتی به زبان آرامی نوشته می شد و سنگ نوشته های آن ها علاوه بر پارسی باستان، به زبان های عیلامی و بابلی نیز نوشته شده است. با این حال، قلمروی  زبان پارسی باستان و مادی و پارتی باستان که هر سه سخت به یکدیگر نزدیک بودند، تمام غرب و شمال و مرکز ایران را فرا می گرفت. ولی از یک سو هر چه گروه زبان های خاوری و باختری، با گذر از دوره ی کهن به دوره ی میانه، از یکدیگر دورتر می گشتند، و از سوی دیگر هر چه همبستگی سیاسی،  ملی و فرهنگی، میان تیره های ایرانی نزدیک تر می شد، به همان اندازه نیاز به یک زبان رسمی فراگیرتر می گشت. تا این که پیرامون هزار و پانصد سال پیش، یکی از گویش های جنوب باختری بنام دری، رفته رفته به دیگر بخش های ایران گسترش یافت.
کهن ترین گزارشی که درباره ی زبان دری داریم گفته ی ابن مقفع است که ابن ندیم در کتاب الفهرست آورده است. ابن ندیم می نویسد : « عبدالله بن مقفع گوید،  زبان های فارسی عبارتند از فهلوی و دری و فارسی و خوزی و سریانی،  فهلوی منسوب است به فهله، نام پنج شهر است و آن اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان است. و اما دری زبان شهرهای مداین بود و درباریان به آن سخن می گفتند و منسوب به درگاه پادشاهی است و از میان زبان های مردم خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در آن بیش تر بود. و اما فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مانند آنان بود، و آن زبان مردم فارس است. و اما خوزی زبانی است که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می گفتند. و سریانی زبان اهل سواد و نوشتن و هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود.» آنچه ابن مقفع درباره ی زبان خوزی و زبان سریانی می گوید، در این جا موضوع گفتگوی ما نیست. آن چه او درباره ی زبان فهلوی یعنی پهلوی و پیوستگی آن با فهله یعنی پهله می گوید و پنج شهری که نام می برد، همه می رسانند که خواست او همان زبان پهلوی پارتی یا پهلویک یا پهلوانیک است .و اما اصطلاح فارسی را دو بار به کار گرفته است. بار نخست فارسی را به معنی مطلق زبان ایرانی آورده و زبان های فارسی یعنی زبان های ایرانی . ولی بار دوم که می گوید فارسی زبان موبدان و دانشمندان و مردم فارس بود، روشن می شود که خواست او در این جا از فارسی، زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ یا پارسی میانه است که بیش تر نوشته های مانده از ادبیات پهلوی به همین زبان است و اشاره ی  او به این که فارسی زبان مردم فارس بود، تعیین محل اصلی این زبان است در برابر محل اصلی زبان پهلویگ، که پهله یا پارت بود که ابن مقفع به پنج شهر از آن نام برده است: تارنمای آریا ادیب
برخی از دانشمندان امپراتوری هخامنشی
امپراتوری هخامنشی پذیرای پیشه‌وران و دانشمندان از سراسر امپراتوری و عامل تبادل فرهنگ و اندیشه به شمار می‌رفت: تارنمای ویکی پدیا
بر اساس تاریخ بلعمی از اطبای بزرگ ایرانی دربار هخامنشی، جاماسب، بوده است که به تألیف کتب پزشکی و هندسه می‌پرداخته است.
اَرْتاخه، مهندس ایرانی، پسر آرته و پدر اُتاسْپِس، از خاندان هخامنشیان بود. هنگام حمله خشایار شا به یونان به فرمان خشیارشا برای جنگ با یونانیان اَرْتاخه  مأمور حفر کانالی در حوالی کوه آتُس شد. بعد از حفر این کانال ارتش خشیارشا برای جنگ با یونانیان از این کانال عبور کردند. این کانال در سال ۲۰۰۵ از زیر خاک درآورده شد و اینک از جاذبه‌های جهانگردی منطقه‌ است. این کوه درواقع مکانی برای کنیسه‌های ارتدوکس‌ها است که تحت نظارت دولت یونان عمل می‌کند. درسال۱۹۸۸ به لیست جهانی یونسکو الحاق داده شد: تارنمای تمدن ما
آریایی ها در"جندی شاپور" سرزمین نخستین مرکز علمی ایران
جندشاپور = گندی شاپور = جندیشاپور = جندیشاهبور = جندیسابور: شهری است در خوزستان که آنرا شاپور پسر اردشیر بنا کرد (معجم البلدان) - جغرافیادانان اسلامی این شهر را به خاطر نعمت و نخل و زرع و رودخانه های بسیار ستوده اند. و گندیشاپور معرب «گندشاه پوهر» است و اصل آن «وه اندوشاهپوهر» یعنی «به از انطاکیه ، شاهپور» وبه عبارت دیگر «شهر شاپور بهتر از انطاکیه » است - محل آن در خوزستان واقع در شرق شوش و جنوب شرقی دزفول و شمال غربی شوشتر کنونی بوده است - بانی آن بنابر مشهور شاپور اول (٢٤١ - ٢٧١ میلادی) بوده ، وی از اسیران رومی دسته ای را به کار بنای آن شهر گماشت -گندی شاپور از آغاز کار مرکزیت علمی یافت و حتی به نقل بعضی از مورخان شاپور فرمان داد عده ای از کتب یونانی به پهلوی ترجمه شود و آنها را در شهر مذکور گرد آورند و گویابه فرمان شاپور، گندیشاپور مرکزیت طب یونانی یافته بود - در عهد شاپور دوم یا شاپور ذوالاکتاف (٣١٠ - ٣٧٩ میلادی) تیادورس طبیب نصرانی برای معالجه ٔ شاه به دربار خوانده شد و شاپور او را در گندیشاپور مستقر ساخت - وی در آن شهر اشتهار یافت وطریقه ٔ طبابت او معروف شد -  گندیشاپور از مهمترین مراکز تجمع علمای عیسوی و محل تعلیم طب یونانی و آمیزش آن با طب ایرانی و هندی شد و این ترقی خصوصاً در عهد انوشیروان بیشتر برای آن حاصل گشت، چنانکه دانشمندان سریانی زبان ایرانی و علمای هندی و زردشتی در آنجا مشغول کار بودند - توجه این علما کمتر به فلسفه و ریاضیات و بیشتر به طب بود و اصولاً مدرسه ٔ طب گندیشاپور و بیمارستان آن در اواخر عهد ساسانی به مراحل عالی شهرت ارتقاء جسته بود - در این مدرسه از تجارب ملل مختلف یعنی طب ایرانیان و هندوان و یونانیان و اسکندرانیان و علمای سریانی زبان استفاده می شد ولی همه ٔ آنها را با تصرفاتی قبول کردند چنانکه طب ایرانی به قول قفطی از طب یونانی کامل تر شده بود - در بیمارستان گندیشاپور عده ای از اطباء هندی می زیستند که به آموختن اصول طب هندی اشتغال داشتند و چند کتاب از آثار طبی هند به پهلوی ترجمه شده بود که بعداً به عربی درآمد  - شهرت بیمارستان و مدرسه ٔ طب گندیشاپور محصلین ملل مجاور را هم به آنجا جلب می کرد و از آن جمله است الحارث بن کلدة الثقفی طبیب معروف عرب - این مدرسه و بیمارستان و شهرت رؤسای آن تا مدتی از دوره ٔ اسلامی هم با قوت سابق باقی ماند - حوزه ٔ علمی گندیشاپور از قرن سوم هجری که بغدادشهرت یافت مقام سابق خود را از دست داد
جُندی شاپور یا گُندی شاپور یکی از مهمترین شهرهای دوره ساسانی بود که توسط شاپور یکم ایجاد گردید. جندی شاپور از همان بدو تأسیس بتدریج بصورت یکی از مراکز علمی و پزشکی جهان آن روز در آمد و بنا بگفتهٔ تاریخ‌نویسان شاپور دستور داده بود تعداد زیادی از کتاب‌های طب یونانی را به زبان پهلوی ترجمه و در آنجا نگهداری کنند، خسرو انوشیروان در این شهر بیمارستان بزرگی ساخت و بر توسعهٔ دانشکدهٔ پزشکی آن افزود... دانشگاه گندی شاپور در عصر خود بزرگترین مرکز فرهنگی شد. دانشجویان و استادان از اکناف جهان بدان روی می‌آوردند. مسیحیان نسطوری در آن دانشگاه پذیرفته شدند و ترجمه سریانی‌های آثار یونانی در طب وفلسفه را به ارمغان آوردندنو افلاطونیها در آنجا بذر صوفی گری کاشتند. سنت طبی هندوستان، ایران، سوریه و یونان در هم آمیخت و یک مکتب درمانی شکوفا را به وجود آورد. به فرمان انوشیروان، آثار افلاطون و ارسطو به پهلوی ترجمه شد و در دانشگاه تدریس شد... گندی شاپور در قرون سوم و چهارم هجری که بر اهمیت بغداد افزوده شد، بتدریج موقعیت خود را از دست داد و به ویرانی گرائید از این شهر بزرگ دوران ساسانی فعلاً هیچ آثاری بر جای نمانده است و بزحمت بقایای مختصری از خرابه‌های آن را در نزدیکی رودخانه ی کارون می ‌توان مشاهده کرد. ویرانه ‌های جندی شاپور در خوزستان واقع در شرق شوش، جنوب شرقی دزفول و شمال غربی شوشتر جای دهکده شاه آباد کنونی بوده است: تارنمای گزیده ای از نوشتارها
تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

گزیده ای از نوشتارها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/blog-post_6.html
بخش های پیشین مجموعه ی ایرانیان در پهنه ی سرزمین نیاکان آریایی